زندگی در کنترل شما نیست.

می توانید از آن لذت ببرید، ‌اما نمی توانید آنرا کنترل کنید.

می توانید زندگی کنید، ‌اما نمی توانید زندگی را کنترل کنید.

 می توانید دست افشانی کنید اما نمی توانید زندگی را کنترل کنید.


معمولا می گوییم که نفس می کشیم، اما این موضوع درست نیست؛ زیرا این زندگی است که ما را تنفس می کند. پیوسته تصور می کنیم که ما فاعل هستیم و همین نکته سرآغاز تمام مشکلات است.


وقتی خود را کنترل کنید،‌ به زندگی اجازه نمی دهید اتفاق افتد.


شرایط زیادی قایل می شوید و زندگی نمی تواند همه آنها را رعایت کند.


زندگی زمانی برای شما اتفاق می افتد که آنرا بی قید و شرط بپذیرید؛ آماده خوشامدگویی به آن، ‌در هر صورت و شکلی هستید.


شخصی که بسیار کنترل می کند،‌ همیشه می خواهد زندگی شکل خاصی بگیرد و شرایط خاصی داشته باشد، ‌ولی زندگی اهمیتی نمی دهد  وفقط از کنار چنین افرادی عبور می کند. هرچه زودتر از محدوده کنترل ها خارج شوید، بهتر است؛ ‌زیرا تمام کنترلها از ذهن ناشی می شود و وجود شما بسیار برتر و بزرگ تر از ذهن است.

یک قسمت کوچک از وجودتان سعی می کند مسلط شود و همه چیز را دیکته کند. زندگی ادامه می یابد و شما را پشت سر می گذارد. آنگاه نومید می شوید.


منطق ذهن می گوید:‌ « نگاه کن. تو زندگی را خوب کنترل نکردی. برای همین است که بازنده شدی. پس بیشتر کنترل کن. » حقیقت، ‌درست عکس این نکته است؛ مردم چیزهای زیادی را به سبب کنترل بیش از حد، از دست می دهند.


 مثل یک رود وحشی باشید و آنگاه دیگر نمی توانید خیلی رویا ببافید، ‌خیال بافی کنید یا حتی امید داشته باشید؛ زیرا همه چیز همین جا، کنار شما و در دسترس شماست. کافی است دست دراز کنید. با مشت بسته زندگی نکنید؛ زیرا این کار کنترل کردن است. با دست های باز زندگی کنید. تمام آسمان از آن شماست. کمتر از این نخواهید.