مهدی تدینی




وقتی او را در دادگاه نشاندند باورش نمی‌شد آخرین ساعات زندگی او و همسرش است. در دادگاه سر همه داد می‌زد. وقتی حکم اعدام او و همسرش در دادگاهی صحرایی در عرض چند ساعت صادر شد، فریاد می‌زد: «مرگ بر خیانتکاران! تاریخ انتقام ما را می‌گیرد!» وقتی می‌خواستند دست آن‌ها را ببندند مقاومت می‌کردند. آن‌ها را کت‌بسته به بیرون دادگاه بردند، چشم‌بند زدند و جوخۀ اعدام ماشه را چکاند. مردی که ۳۴ سال بر رومانی دیکتاتورانه حکومت کرده بود، غرق خون، بر زمین افتاد. پزشک آمد و زوج دیکتاتور را معاینه کرد تا مطمئن شود آن‌ها مرده‌اند...


نیکولای چائوشسکو روستازاده بود، در نوجوانی به بخارست آمد و آموزش کفاشی دید. استادش کمونیست بود و او هم در ۱۹۳۲ به حزب پیوست. در طول ۱۲ سال بعد چندین بار به دلیل فعالیت کمونیستی علیه رژیم شاه کارول، زندانی شد. در ۱۹۴۰ رژیمی فاشیستی در رومانی به قدرت رسید و بسیاری از کمونیست‌ها بازداشت شدند. چائوشسکو با گئورگی گئورگیوـ‌دژ هم‌سلول شد، کسی که در حزب کمونیست مقام بالایی داشت و بعدها حامی اصلی چائوشسکو شد.


در آخرین روز سال ۱۹۴۷ در رومانی «جمهوری خلق» اعلام شد و پیشرفت سیاسی چائوشسکو نیز آغاز شد. در ۱۹ سال آتی او پله‌پله در مدارج حزبی بالا رفت. ۱۹۵۴ دبیر کمیتۀ مرکزی در امور سازمانی شد که مقام بسیار مهمی برای بسط قدرت او بود، و سال بعد هم به ادارۀ سیاسی حزب که ۱۱ عضو داشت رسید، تا این‌که در سال ۱۹۶۶ پس از مرگ همان گئورگیو‌ـ‌دژ جانشین او شد. ابتدا به نظر می‌رسید می‌خواهد اختیارات حکومتی را بین افراد تقسیم کند، اما این فقط برای اول کار بود. او یکی‌یکی عناوین و سمت‌ها را تصاحب کرد. 


چند سال نخست اوضاع خوب بود و حتا محبوبیت هم داشت، به دو دلیل اصلی: یکی رونق اقتصادی در اواخر دهه ۱۹۶۰ و دیگری سیاست مستقلانه‌ای که او در بلوک شرق در پیش گرفته بود و آشکارا با شوروی مخالفت می‌کرد. او به غرب نزدیک شد، نیکسون در سال ۱۹۶۹ از رومانی دیدار کرد و چائوشسکو در ۱۹۷۰ به آمریکا رفت. او حتا سرکوب بهار پراگ را محکوم کرد.


در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ به چین و کرۀ شمالی سفر کرد و در آنجا «پیشواپرستی» (کیش شخصیت) را از نزدیک مشاهده کرد و به خیال آن افتاد که پیشواپرستی را در رومانی نیز ایجاد کند. سال ۱۹۷۴ مقام ریاست‌جمهوری را هم بر عهده گرفت و از این پس خود را رسماً «پیشوا» نامید. نوعی دیکتاتوری استالینی ساخت، همراه با پیشواپرستی پررنگ و لعاب. هر سال در زادروز او کتاب شعری در ستایش او منتشر می‌شد و انواع القاب گزاف به او داده می‌شد: پسر خورشید، فرمانده کبیر، خدای زمینی و...


طبیعی بود که این نوع پیشواپرستی او را دچار پارانویا می‌کرد: او به دلیل امنیتی نزدیکانش را در سمت‌های مختلف می‌گمارد، به دلایل امنیتی هیچ لباسی را دوبار نمی‌پوشید، هر جا می‌رفت باید آنجا استریل می‌شد و صدها مأمور کارشان انجام همین امور بود. همسر او، النا، هم در این کیش شخصیت پابه‎پای شوهرش می‌آمد و خود را «مادر عاشق ملت» نامیده بود. و همزمان پلیس مخفی هر نوع مخالف و مخالفتی را سرکوب می‌کرد. 


صنعتی‌سازیِ بی‌تناسب باعث پکیدن اقتصاد، به خصوص بخش زراعت شده بود. حقوق‌ها پرداخت نمی‌شد، برق جیره‌بندی بود، مواد غذایی برای تأمین پول صادر می‌شد. اما او همچنان شیفتۀ طرح‌های صنعتی عظیم بود. وقتی در دوران گورباچوف در شوروی نسیم اصلاحات (پروستروئیکا) وزیدن گرفت، چائوشسکو آنقدر غرق پیشواپرستی خودساخته‌اش بود که محال بود بفهمد تاریخ به زودی ورق خواهد خورد.

 

اما قطار خودکامگی رفته‌رفته به ایستگاه آخر می‌رسید. در دسامبر ۱۹۸۹ در تیمیشوارا اعتراضات گسترده‌ای شکل گرفت و نیروهای امنیتی آن را به شدت سرکوب کردند. چائوشسکو اعتراضات را ناچیز می‌انگاشت و در کمال خوش‌خیالی از قضا در آن روزها به تهران سفر کرد. پس از سفر دو روزه‌اش به ایران، وقتی در ۲۱ دسامبر در برابر جمعیتی انبوه در بخارست سخنرانی می‌کرد، ناگهان جو علیه او شد و مردم او را هو کردند. دیکتاتور بهت‌زده باورش نمی‌شد انقلاب درست در یک‌قدمی اوست. پخش مستقیم سخنرانی او قطع شد و درگیری‌ها بالا گرفت. چائوشسکو و النا با هلکوپتر از آنجا گریختند. اما فردای آن روز سربازان ارتش آن‌ها را بازداشت کردند و برای آنکه نیروهای امنیتیِ رژیم را وادار کنند اسلحه را زمین بگذارند، بی‌درنگ دادگاهی چندساعته تشکیل شد و حکم اعدام زوج دیکتاتور بدون فوت وقت صادر شد. اعدام آن‌ها ناقوس پایان رژیم سوسیالیستی در رومانی بود. و کمونیسم چه سرنوشت اندوهباری داشت...