آقای گولمن در کتاب "هوش هیجانی" خود، داستانی را تعریف میکند که حاکی از لزوم توجه به هوش هیجانی است.


"خلق و خوی یک خلبان هواپیمای محلی در امریکا چندان مناسب نبود و با خدمه هواپیما به طور مناسب رفتار نمیکرد و او را شخصی بداخلاق و بد دهن میشناختند. یکبار در هنگام فرود، یکی از چرخ های هواپیما باز نشد و خلبان مذکور تصمیم گرفت که بر فراز فرودگاه دور بزند و در همان حال، به تعمیر چرخ بپردازد. بعد از مدتی، خدمه هواپیما متوجه شدند که بنزین هواپیما در حال اتمام است و هنوز خلبان مشغول تعمیر چرخ هواپیما است. هیچکدام از خدمه به خاطر بدخُلقی خلبان حاضر نشدند این خبر را به او برسانند و بنزین هواپیما تمام شد و هواپیما سقوط کرد"


آقای گولمن در این کتاب، به هوش هیجانی پایین آقای خلبان اشاره میکند و آن را نمونه ای از صدماتی میداند که ممکن است به فرد و اطرافیانش وارد سازد. 


اگر در سازمانی سکوت سازمانی اتفاق بیفتد، آن سازمان محکوم به سقوط است. در ارتباطات دوستانه نیز این موضوع صادق است؛ اگر به دلیل هوش هیجانی پایین یکی از طرفین، طرف دیگر سکوت اختیار کند، بعد از مدتی تعارضات، حل نشده باقی میمانند و منجر به از هم پاشیدن رابطه میشوند.