شیدایی به سبک ایرانی

راهکارهای نوین روانشناسی رابطه در همسریابی و همسرگزینی و استفاده درست از سایت همسریابی شیدایی برای ازدواج دائم و موقت

۱۵ مطلب با موضوع «جامعه شناسی» ثبت شده است

مامرده ایم ؟!

 

زندگی هامون شده فقط مبارزه برای بقا و نیافتادن از روی نردبان لرزان زنده بودن .

به رویایی ، نه خیالی ، نه لذتی ، نه طرحی و نه هیچ تقلای روحی .

اینکه میگیم چه زود گذشت و سال تمام شد بخار اینکه هیچ خاطره ای میان پارسال تا امسال نساخته ایم که زمان را واسمون معنادار کنه .

ما مرده ایم

منبع : توییتر دکتر مصطفی مهر آیین

۲۱ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

در جامعه ما چه می گذرد؟

در جامعه ما چه می گذرد؟ 
1) هانا آرنت در قطعه ای در کتاب «انقلاب مجارستان:مقاومت مردمی علیه توتالیتاریسم» می نویسد:« همه تجربیات ما از مناسبات توتالیتری حاکی از آن است که برای حکومت مطلقه هنگامی که کاملاً سوار بر کار است، تجربه واقعیت های عملی به مراتب خطرناک تر از کشش طبیعی انسان به آزادی است». او این نکته را در اشاره به رمانی از دودینتسو با عنوان «نه فقط از نان خالی» طرح می کند. آرنت معتقد است رمان دودینتسو دارای عنصری از طغیان و عصیان است،اما این عصیان از جنس عصیان های روشنفکری و به خاطر آزادی نیست. این عصیان بیشتر به خاطر وقوف بر حقیقت امور بوده است تا برای آزادی. دودینتسو در این رمان تجربه ای را از زمان جنگ جهانی دوم نقل می کند. او که همواره شنیده است شوروی بهترین هواپیماها را دارد در سنگر نشسته است و شاهد یک درگیری میان هواپیماهای آلمانی و روسی است که در آن هواپیماهای آلمانی با وجود تعداد اندکشان بر هواپیماهای روسی پیروز می شوند:« چیزی در درون من در هم شکست،زیرا تا آن زمان هرگز جز آنکه هواپیماهای ما سریعترین و بهترین هواپیماهای دنیا هستند چیزی نشنیده بودم».  به باور آرنت، دودینتسو در اینجا به ما نشان می دهد که چگونه «یک تخیل توتالیتر زیر فشار واقعیت ها در هم می شکند و تجربه برخورد با واقعیت دیگر به وسیله حقیقت تاریخی استدلال های حزبی جایگزین نمی شود». آرنت در ادامه در تحلیل انقلاب مجارستان معتقد است ملت مجارستان در سطح تمامی طبقات سنی خود می دانست که در «دروغ و دغل» زندگی می کند و یکصدا و هم آواز در تمام بیانیه های خود خواستار چیزی شد که حتی روشنفکران با فراست روسی هم در خواب نمی دیدند و آن «آزادی در تفکر» بود. 
۲) جامعه سالم جامعه ای است که در آن فاصله میان واقعیت با روایت زبانی از واقعیت آن گونه نباشد که واقعیت را تبدیل به یک امر مبهم و نادیدنی کند و روایت از واقعیت را تبدیل به یک روایت تخیلی دروغین نماید. جامعه ما از این منظر جامعه ای ناسالم است. واقعیت ها را آنقدر ندیدیم و به آن ها بی اعتنایی کردیم که اکنون بر ما آوار شده اند و روایت خود از جهان و زندگی را آنقدر در فاصله از واقعیت قرار دادیم که هم واقعیت موجود را ندیدیم و هم قادر به خلق واقعیتی تازه مبتنی بر روایت خود نشدیم مگر آنکه به خشونت متوسل شویم. ما همه در ندیدن واقعیت مقصریم،اعم از مردم و نظام سیاسی. ما همه در ساختن یک روایت تخیلی از زندگی مقصریم، اعم از مردم و نظام سیاسی. اکنون هر دو به میزانی هم واقعیت را بیشتر می بینیم و هم به تخیلی و دور از واقعیت بودن روایت خود از واقعیت آگاهیم. اما فشار واقعیت بر هر دوی ما چنان افزون شده هست که دیگر قادر به همکاری با یکدیگر نیستیم و به خون هم تشنه ایم که واقعیت های مرگ آفرین از همه سو ما را احاطه کرده اند. هر دو، هم مردم و هم نظام سیاسی، خود را بر لبه پرتگاه قرار داده اند. تنها یک راه نجات وجود دارد. هم مردم و هم نظام سیاسی در توافقی ناگفته(که ما اصولا در وضعیت فحش و فحش کاری هستیم که گفتگو را منتفی ساخته است) و بی اعتنا به آنچه تاکنون بر خود و زندگی خود روا داشته ایم سعی در کاستن خطرهای موجود در زندگی خود کنیم و با ایمان به واقعیت، واقعیت را تا جای ممکن در دستان خود کنترل کنیم و گرنه نابودی ما قطعی است.

 

منبع :: رخداد تازه(مصطفی مهرآیین)

http://t.me/mostafamehraeen

 

۲۲ دی ۹۸ ، ۱۲:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

درباره سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی (ره)

درباره سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی (ره)

 

1) در فیلم «آژانس شیشه ای» اثر ابراهیم حاتمی کیا با سه نوع رزمنده یا بسیجی یا نیروی پاسدار طرف هستیم:الف.عباس حیدری، جانباز در حال مرگ؛ب. آقای سلحشور، نیروی نظامی جبهه ندیده تحصیل کرده حاصل دوران سازندگی؛ و ج.حاج کاظم،فرمانده جنگ و راننده مسافرکش فعلی که می‌کوشد به هر شکل ممکن عباس حیدری، دوست جانباز در حال مرگ خود را، برای معالجه از کشور خارج کند و به لندن ببرد.

2) از میان این سه، عباس حیدری نماد رزمندگانی است که با درد و رنج های حاصل از جنگ می سازند و بدون هیچ توقع و انتظاری به زندگی خود ادامه می دهند. آنها جنگ را از یاد نبرده اند چون هنوز در زندگی شخصی خود با پیامدهای جنگ درگیر هستند،اما دیگر چندان در حال و هوای جنگ هم نیستند. عباس در جایی خطاب به بقیه مردم حاضر در دفتر هواپیمایی می گوید:« «من اصلاً توقعی نداشتم. سر زمین با تراکتورم بودم. وقتی هم جنگ تموم شد، برگشتم سر همون زمین. من حتی دفترچه بیمه نگرفتم ».آقای سلحشور، نیروی امنیتی و مدیر دولت سازندگی به دفتر هواپیمایی حمله کرده است تا غائله را ختم کند. او نماینده نیروهای امنیتی جبهه ندیده‌ای است که مشروعیت خود را مدیون ذهن استراتژیک‌شان در تحلیل دقیق مسائل سیاسی- امنیتی می‌دانند. او همچنین نماد رزمندگان از جبهه برگشته ای است که حالا غرق در مال دنیا و مناسبات اقتصادی شده اند و از حال کسانی چون عباس حیدری بی خبرند. آقای سلحشور که با رفتار و گفتار خود دقیقاً مدیران سیاسی- امنیتی دولت هاشمی را به خاطر مخاطب فیلم آژانس شیشه‌ای می‌آورد، در گفتمان خود بیشتر بر ناتوانی بچه‌های جبهه و جنگ در فهم مقتضیات جدید جمهوری اسلامی و فرآیند توسعه و رشد آن تاکید می‌کند. سلحشور رو به حاج‌کاظم می‌گوید: «دیگه بدتر. مکافات خودیا شدیدتر از غریبه است. ما واسه امنیت این کشور که هزار تا دشمن داره، جون می‌کنیم، اون وقت شب عیدی، خودیا لوله مسلسل میذارن روی شقیقه ما. خیلی از بچه‌ها به خاطر آرامش و امنیت این مردم رفتن. بعید می‌دونم بتونی فکر کنی، ولی اگه می‌تونستی فکر کنی، از خودت خجالت می‌کشیدی». او در جایی دیگر می‌گوید: « بدون که یه دهه عقبی. اینه که برات زوره. یه دهه کُرکُری می‌خوندی، حالا تنها شدین. یه دهه ما ساکت نشستیم، گذاشتیم هرکاری خواستید بکنید، گرفتید و پس دادید. حالا دیگه دهه ماست.....مگه مملکت هرکی هرکی شده که با تفنگ حرفاتونو به کرسی بشونید؟ این همه شهید دادیم که حالا امثال کاظم خان قلدر بشن و هرچی دلشون خواست انجام بدن. این عمل باید تو نطفه خفه بشه تا برای بقیه عبرت باشه».حاج کاظم،اما، نماینده رزمندگان و فرماندهانی ست که هنوز در حال و هوای جنگ باقی مانده اند و از سال 67 جلوتر نیامده اند.او هنوز گرفتار تکرار کردن قصه اون روزهای جنگ است:« «می‌خوام یه قصه براتون بگم. می‌دونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی چاره نیست؛ یکی بود یکی نبود. یه شهری بود خوش قد و بالا. آدمایی داشت محکم و قرص. اونا داشتن جشن می‌گرفتن؛ جشن غیرت. همه تو اوج شادی بودن. یکهو یه غول حمله کرد به این جشن. غوله گُشنه زمین بود و می‌خواست کلی از این شهر رو ببلعه. همه نگرون شدند. حرف افتاد، با این غول کی می‌تونه بجنگه؟ ........ قرعه به نام جوون‌ها افتاد و اونا که دوره کُرکُریشون بود، رفتند به جنگ غول. ..... خیلی طول کشید، جوونا مرد شدن، مرداشون پیر شدند و بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردند و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که فهمیدن پیرشون سفر کرده ..... بعضی این جوونا رو طوری نگاه می‌کردند که انگار غریبه می‌بینند، شایدم حق داشتند. اینا آدمایی بودند که مدت‌ها دور از شهر با غوله می‌جنگیدند. اون جنگیدن آدابی داشت که اینا بهش خو کرده بودند. دست و پنجه زدن با غول، زلالشون کرده بود. بی‌رنگ شده بودند. ....... خلاصه زحمتتون ندم، شده بودند عینهو اصحاب کهف، دیگه پولشون قیمت نداشت. اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستند مجبور به معامله شدند ....... ».حاج کاظم نتونسته فضای جنگ و یاد رفقا و رزمندگان تحت فرمانش را فراموش کنه. او هنوز میخواد با دشمن بجنگه.او در آرزوی شهید شدن و رفتن پیش رزمندگان و رفقاشه.او هنوز زلاله....

3) قاسم سلیمانی امروز ما همون حاج کاظم فیلم آژانس شیشه ای است. قاسم سلیمانی همون رزمنده زلال و بی رنگ باقی مونده بود. او عاشق شهادت و وصل به یارانش بود. او هنوز دوست داشت مثل بچه های جبهه در دهه شصت خاکی و بی ریا و پاک و زلال باقی بمونه. تمام سخنانش پر از یاد دوستانش و شهید شدن است. او ساده رفتار می کرد تا بگوید همون فرمانده ساده ایام جنگ است. سلیمانی در روح و روانش از سال های جنگ جلوتر نیامده بود و دوست داشت در همان حال و هوا باقی بمونه. او به همین دلیل در سال های پس از جنگ دو نقش بر عهده گرفته بود که هنوز او را در فضای جبهه و جنگ و خاکریز و بی سیم و لباس خاکی و چفیه و....نگه می داشت:زندگی در مرز و مبارزه با مواد مخدر و زندگی بیرون مرز و گسترش مرزهای جمهوری اسلامی. بهرحال، او همیشه دوست داشت در جبهه باشد و خود را در حال و هوای دوستانش نگه دارد. سلیمانی به گفته همه نزدیکانش رفیق باز بود و از محبت به دوستان لذت می برد. جنگ آمریکا و عراق بهترین فرصت برای سلیمانی بود که بنا به ماموریتش دوباره به زمین هایی برگردد که روزی در آنها جنگیده بود و دوستانش را از دست داده بود. او اگرچه توسط عراقی ها کشته نشده بود، در عراق کشته شد.

4) سلیمانی پاک و بی ریای جنگ،اما، احتمالا در سال های پس از جنگ در میدانی دیگر نیز باید می جنگید: جنگ با نوع خاص حکومت کردن در ایران که لازمه اش تبدیل شدن به آقای سلحشور بود.او نیروی یک نظام سیاسی بود که اگر هم می خواست حاج کاظم باقی بماند باید با امثال آقای سلحشور کار می کرد و مسائل نظامی حکومت را به پیش می برد. اینکه در این میدان سلیمانی چقدر توانسته بود خوب بجنگد و زلالی دوران جنگ خود را از دست ندهد را تنها خدا می داند. اما تاکید همیشه او به اینکه از خدا شهادت می خواهد و از یاران و دوستان فعلی اش می خواهد که او را حلال کنند نشان می دهد که چندان بودن فعلی خود را دوست نداشته است و بیشتر مایل بوده است همان حاج کاظم باقی بماند.

5) آنچه مردم ایران را در تشیع جنازه سلیمانی به خیابان کشاند فقط یک چیز است: ارادت مردم ایران به بچه های زلال و پاک دوران جنگ که سلیمانی دوست داشت در همان قالب باقی بماند. درست است که سلیمانی بواسطه پذیرفتن نقش فرماندهی قدس در کانون مباحث سال های پس از جنگ جمهوری اسلامی قرار داشت، اما او دوست داشت خود را همان رزمنده ساده نگه دارد. او به رهبر ایران بسیار نزدیک بود، اما گویا دوست داشت همیشه بگوید من به دوستان شهیدم نزدیکترم.بااینحال، پذیرفتن نقش فرماندهی در نظام سیاسی که بخش زیادی از مردم خود را از خود ناراضی ساخته است این پیامد را به همراه خواهد داشت که مردم جامعه ات تو را در خطاهای نظام سیاسی شریک بدانند و گاه حتی به تو احساس دلزدگی نشان دهند.

6) سلیمانی در مرز سال های جنگ و اخلاق خاص رزمندگان آن دوران با سال های خطاکردن جمهوری اسلامی زندگی کرد. همان گونه که مردم ایران به دوران نخست عشق می ورزند و از دوران دوم آزرده اند و گاه حتی از آن گذر کرده اند، برخوردشان با سلیمانی نیز دو معنا داشت: ما عاشق امثال سلیمانی دوران جنگ و مبارزه برای وطنیم اما از نیروهای نظامی که به مردم خود شلیک می کنند دوری می کنیم. روح همه رزمندگان دوران جنگ شاد و جایشان در بهشت.

 

منبع : رخداد تازه(استاد دانشمند آقای دکتر مصطفی مهرآیین)

http://t.me/mostafamehraeen

ادامه مطلب...
۱۷ دی ۹۸ ، ۱۰:۴۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

مساله جمهوری اسلامی چیست؟از دست دادن جایگاه حقیقت گویی

مساله جمهوری اسلامی چیست؟از دست دادن جایگاه حقیقت گویی 
 
1.چه بر سر نظام سیاسی جمهوری اسلامی است که اکنون با از دست دادن بخش زیادی از جمعیت مردم خود روبروست و چنین احساس می کند که بخش زیادی از مردم دیگر با مولفه ها و ویژگی های این نظام سیاسی همدلی نمیکنند و گاه حتی به دشمن آن تبدیل شده اند. در دو روز گذشته این شکاف را به خوبی می توان در برخورد جامعه با مساله شهادت سپهبد حاج قاسم سلیمانی دید:عده ای داغدارن و عده ای بی تفاوت و گاه حتی شاد. 
2. یکی از مهمترین ویژگی هایی که یک انقلاب به نظام سیاسی حاصل از آن اعطا می کند آن است که نظام سیاسی جدید را در «جایگاه حقیقت گویی» قرار می دهد. به زبان ساده تر، یک انقلاب باعث می شود که نظام سیاسی حاصل از آن جایگاه یک «روشنفکر» را بدست آورد:نظام سیاسی جدید همچون یک روشنفکر دو وظیفه را بر شانه های خود احساس می کند:انتقاد از سنت های از قبل موجود و حقیقت گویی در مقابل قدرت های موجود.نظام سیاسی حاصل از انقلاب نظامی است «ذوق ورز» که نمی خواهد به یک نظام سیاسی معمول تبدیل شود.این نظامی نظامی مسافر و همواره در تبعید است. دایم از حقوق بی پناهان دفاع می کند و با نقد قدرت های حرفه ای و متخصص به نحو مداوم آن ها را «شگفت زده» می کند.رابطه این نظام سیاسی با جوامع و قدرت های دیگر «در مرز میان تنهایی و هم پیمانی ست».این نظام عاشق تفکر و اندیشه های جدید است و با «برانگیختن پرسش های نگران کننده و رویاروشدن با سنت ها و جزم اندیشی های موجود» همواره در پی آزمودن جهان های جدید است.اما در کنار تمام این ویژگی ها، مهم ترین ویژگی نظام سیاسی انقلابی آن است که در نظم جهان وصله ناجور است، و با نافرمانی به ایجاد اختلال در نظم موجود می پردازد. آنچه به این نظام سیاسی چنین توانی را اعطا می کند فقط یک چیز است: این نظام سیاسی حامی مردم خود است و «برای مردم» حکومت می کند.مردم ابتدا و انتهای این نظام سیاسی را شکل می دهند. نظام سیاسی انقلابی سرمایه ای جز عشق مردم خود ندارد و این مردم هستند که به او «جایگاه حقیقت گویی» اعطا می کنند. فرق است میان سخن حقیقت و داشتن جایگاه حقیقت گویی. نظام سیاسی می تواند سخن حقیقت خود را از هر جایی وام بگیرد، اما جایگاه حقیقت گویی خود را تنها از مردم خود می گیرد. 
3. جمهوری اسلامی نظام سیاسی برآمده از انقلابی مردمی است که سالها پیش جایگاه حقیقت گویی را بر عهده این نظام سیاسی نهادند تا آغازگر یک سخن حقیقت جدید در جهان سیاسی موجود شود. جمهوری اسلامی تا حدودی در این مسیر موفق بود، اما زمانی دچار مشکل شد که با تحلیل غلط داشتن جایگاه الهی در مقابل مردم خود ایستاد و جایگاه حقیقت گویی خود را آرام آرام از دست داد. اگر از حوادث دهه شصت چشم بپوشیم، جمهوری اسلامی از سال هشتاد و هشت به بعد در مسیر نادرست رویاروشدن با مردم قرار گرفت تا آنجا که بخش زیادی از مردم امتیازی که به نظام سیاسی داده بودند را از او پس گرفتند: بخش زیادی از مردم دیگر جمهوری اسلامی را شایسته جایگاه حقیقت گویی نمی دانند حتی اگر سخن حق بگوید. 
4. مهمترین مشکل فعلی جمهوری اسلامی بازیابی دوباره جایگاه حقیقت گویی است که در اتفاقات آبانماه گذشته تمامی آن را از دست داد. این نظام سیاسی به خطا بر حق بودن خود تاکید می کند. نظام سیاسی حتی اگر حقیقی ترین سخنان را در ذهن و ایدئولوژی خود پرورانده باشد تا از جایگاه حقیقت گویی برخوردار نباشد راه به جایی در میان مردم خود و مردم جهان نخواهد برد. 
5.این مساله البته فقط مساله جمهوری اسلامی و ایدئولوگ های آن نیست. بسیاری از روشنفکران و محققان امروز جامعه ما نیز با همین مشکل روبرویند. افرادی همچون مصطفی ملکیان یا ......حتی اگر حقیقی ترین حقیقت ها را بر زبان آورند دیگر مورد اعتنای جامعه قرار نمی گیرند چون از جایگاه حقیقت گویی برخوردار نیستند: جایگاه حقیقت گویی یعنی در طرف مردم و به ویژه مظلومان و بی پناهان و ظلم دیدگان و فقرا ایستادن.

منبع : http://t.me/mostafamehraeen ( رخداد تازه - مصطفی مهرآیین) 

ادامه مطلب...
۱۴ دی ۹۸ ، ۱۸:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

عشق؛راه تحمل این زندگی

عشق؛راه تحمل این زندگی

۱.چگونگی تحمل شرایط زندگی در جامعه این روزهای ما تبدیل به پرسش بخش های زیادی از جمعیت جامعه شده است.افراد زیادی را میبینیم که از افسردگی،پوچی،بی معنایی و ناتوانی روحی در تحمل این زندگی سخن می گویند.
۲.بودلر،شاعر بزرگ،پاسخی زیبا به این پرسش می دهد.او معتقد است تنها راه تحمل این بار تحمل ناپذیر "مستی" است.بودلر می گوید برای تحمل این جهان تنها باید مست بود،چه مست شراب،چه مست شعر و چه مست پرهیزگاری.مست شوید تا بتوانید این زندگی را تحمل کنید.
۳.اریک فروم،فیلسوف برجسته، معتقد بود تنها راه تحمل این زندگی "عشق" است.فروم مستی با شراب یا سکس یا کار زیاد یا پول را نوعی راه حل دروغین برای مقابله با بار این جهان می دانست.فروم باور داشت که ما ممکن است بواسطه مستی با شراب یا سکس یا پول به طور موقت از این جهان فاصله بگیریم و قادر به تحمل بار واقعیت شویم،اما با پریدن اثر این مستی موقت در حالی که ضعیف تر شده ایم با واقعیت سرسخت زندگی روبرو می شویم.فروم عشق واقعی را تنها راه تحمل این جهان می دانست.از نگاه فروم عشق واقعی یعنی "بخشنده بودن".فروم باور داشت برای بخشنده بودن نیازی به ثروتمند بودن نیست.برعکس،ما چون بخشنده هستیم،ثروتمندیم.اگر فیگور بخشش را بپذیری،آنگاه ثروتمندی.او معتقد بود تنها راه تحمل این جهان رفتن به سوی انسانهای دیگر،عاشقی کردن و بخشنده بودن است:بخشش وجود خود.
۴.آنچه که نوشتم به معنای غیر سیاسی شدن و بی اعتنا شدن به نقش ساختارهای سیاسی و اقتصادی در ساختن این زندگی پر از رنج امروزی نیست.برعکس،امروزه عشق کنشی است سیاسی که مانع از جدا شدن مردم از یکدیگر می گردد.بزرگترین برگ برنده قدرت در اعمال فشار خود بر جامعه گیر انداختن مردم در خلوت و تنهایی زندگی و مشکلاتش و شلیک به آنها است.عشق ورزیدن به یکدیگر در معنایی که فروم از آن سخن می گوید یعنی اینکه قدرت نمی تواند شما را به تنهایی گیر بیندازد و مرگ شما را رقم بزند.برای سیاسی بودن باید عاشق بود.

 

منبع: کانال تلگرامی رخداد تازه ( استاد جامعه شناسی و فلسفه دکتر مصطفی مهرآیین)

 

ادامه مطلب...
۱۰ دی ۹۸ ، ۰۹:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

با افتخار، انتخاب کرده ام که یک مادر باشم

با افتخار، انتخاب کرده ام که یک مادر باشم

در یکی دو سال اخیر در برخی از شبکه های اجتماعی، و به طور خاص اینستاگرام، می بینیم که برخی از زنان در معرفی خود علاه بر آنکه به علایق، هنر و حرفه شان اشاره دارند «مادری» را نیز به شکل برجسته ای قید می کنند. بدون تردید انگیزه زنان از اعلام مادر بودنِ خود بر حسب وضعیت اقتصادی و اجتماعی آنان یعنی میزان تحصیلات، نوع شغل و سطح درآمدشان می تواند متفاوت باشد. برای مثال هدف گروهی از زنان، پیام به مردانی است که از طریق شبکه های اجتماعی در جستجوی ارتباط اند. قصد آنان دور کردن مردان مزاحم از خود است. بررسی های اولیه ام نشان می دهد که اینان در اقلیت اند به ویژه اگر توجه کنیم که بیشتر زنانی که در معرفی خود به مادر بودن اشاره می کنند، حداقل طبق آنچه که از صفحاتشان برداشت می شود، سعی می کنند زنانی معمولی نباشند و تلاش می کنند تا خود را متفاوت، و به تعبیری روشنفکر و امروزی نشان دهند. 

نقش مادری و مادری کردن، در سال های اخیر یکی از مباحث مهم رشته های مختلف علوم انسانی شده است. یکی از دلایل اهمیت یافتن این موضوع، تبدیل مادری از امری اجباری به امری انتخابی است. در واقع بر خلاف جامعه سنتی که افراد فقط مجری هنجارهایی از پیش موجوداند در دوران جدید اما، مادر بودن تبدیل به یک تصمیم و یک انتخاب می شود. به تعبیر دیگر، زنان با توجه به شرایط و موقعیت خود درگیر این سوال چالش برانگیز می شوند که آیا علاقه، توان و امکان مادر شدن را دارند یا خیر؟ سوالی که حتی قبل تر درباره پدیده ازدواج هم می تواند طرح شود. در دنیای امروز برخی تصمیم می گیرند که با توجه به شرایط خود، از تجربه مادری صرف نظر کنند و در زندگی شان به سراغ تجارب دیگری بروند. انتخاب، خود دلیلی جهت برجسته کردن نقش مادری در صفحات شبکه های اجتماعی است. به نظر می رسد که برداشت جدیدی از مادری در حال شکل گیری است، یعنی برخی از زنان تلاش می کنند تا برداشتی مدرن از مادری خلق کنند تا به این طریق فاصله خود را از تعاریف سنتی و رایج جامعه نشان دهند. در این برداشت جدید، مادری به عمد در کنار کلماتی مانند نقاشی، عکاسی، سفر و طبیعت گردی، روزنامه نگاری، کوهنوردی، ترجمه، شعر قرار داده می شود تا تأکید شود که جایگاهی انتخاب شده، و نه تحمیلی، و یا رفتاری برآمده از سنت نیست. به علاوه، در اینجا هویتی مدرن از مادری ساخته و پرداخته می شود: من با افتخار، انتخاب کرده ام که یک مادر باشم.

جنبه دیگری از موضوع، اعتراض به وضع موجود و به طور خاص نابرابری های اجتماعی و نابرابری های جنسیتی است. امروزه مادری کردن یک شغل تمام وقت 24/7 محسوب می شود: بیست و چهار ساعت در هفت روز هفته! بسیاری از زنانی که مادر شدن را انتخاب می کنند به ناچار سایر فعالیت های خود را محدود می کنند. در عصری که فارغ از جنسیت، زن و مرد اشتیاق فراوانی برای پیشرفت و ارتقاء موقعیت اجتماعی خود دارند تصمیم برای مادر شدن انتخابی سخت می شود. این انتخاب سخت باید جایی نشان داده شود به ویژه وقتی که زنان احساس کنند که جامعه و خانواده علاقه ای ندارد تا این شغل تمام وقت و دشواری های آنرا ببیند و یا درک کنند. «نادیده انگاری جامعه» یکی از دلایل قرار دادن نقش مادری در مقابل چشمان همه است: من یک مادر هستم و مسئولیت سختی بر دوشم دارم و علیرغم این مسئولیت های سخت دارم فعالیت های دیگرم را هم انجام می دهم.

بدون تردید دلایل و انگیزه های دیگری نیز در این موضوع نقش دارند. ولی در این خصوص چند پرسش مطرح است: 
نخست اینکه، آیا اصرار بر نقش مادری، تداوم و بازتولید همان کلیشه های جامعه سنتی درباره مادری نیست؟ اینکه زن تا مادر نشود پخته نمی شود.
دوم، وابسته کردن هویت خود به هویت دیگری، یعنی فرزند، چقدر در جهان جدید توجیه پذیر است؟ در جامعه سنتی مادران تمام زندگی شان را وقف فرزندان شان می کردند، آنان در فرزندان شان استحاله می شدند به شکلی که در مواردی پس از بزرگ شدن و رفتن فرزندان، احساس خلاء شدیدی به سراغ شان می آمد. برخی از آنان حتی از همسر خود نیز جدا می شدند چون دیگر هیچ بهانه یا فلسفه ای برای با هم بودن نمی یافتند. 
سوم آنکه، پس از انقلاب 57 ، هم اعضای جنبش زنان که مدافع جهان مدرن بودند و هم نهادهای رسمی جمهوری اسلامی که مدافع جهان سنت-بنیاد بودند تلاش کردند تا نمودهای زنانگی را به حاشیه ببرند. آیا می توان گفت که برجسته کردن نقش مادری، احیاء زنانگی در برداشتی جدید است؟

منبع: فردین علیخواه|جامعه شناس

ادامه مطلب...
۲۶ آذر ۹۸ ، ۰۹:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

ملت گناهکارند چون به نظام بدهکارند!

 

۱.در ادبیات فلسفی از دو شیوه برخورد در صحنه روبرو شدن با مرگ یک جامعه و انسان های آن سخن گفته می شود.پاسخ اول پاسخ آدورنو است که می گوید پس از دیدن صحنه هایی مانند آشویتس یا همان نمایش کشتن یهودیان دیگر نمی توان اندیشید و سخن گفت.به عبارت دیگر آدورنو معتقد بود زندگی بعد از قتل عام وحشتناک آشویتس زندگی اندیشه ناپذیر است. پاسخ دوم پاسخ ژولیا کریستوا و بیونگ چول هان است.کریستوا میگفت پل سلان بر خلاف آنچه آدرنو میگفت سکوت نکرد و شروع به سرودن شعر کرد،اما شعرهایی که انباشته از پوچی و نهیلیسم بود.چول هان به زبانی امروزی تری می گوید مردم تحت رژیم های نئولیبرال بی اعتنا به مردم(همچون وضعیت ایران امروز ما)، پرخاشگریشان را به سمت خودشان وارونه می کنند.به زبان چول هان این خودپرخاشگری یعنی استثمارشدگان آنقدر که به افسردگی تمایل دارند به "انقلاب" مایل نیستند.
۲.چهل سال است که ما با دو کلید واژه روبرو هستیم:نظام سیاسی انقلابی و مردم در صحنه.حاصل این وضعیت اکنون جامعه ای است که بنا با گزارش دولتش دارای شصت میلیون جمعیت نیازمند به کمک رسانی است.البته این دولت هزینه این کمک رسانی را می خواهد از جیب همین مردم بردارد و دوباره اگر دروغ نگوید به جیب این مردم بازگرداند.این به آن معناست که مردم ما گناهکارند.آنها یک گناه بزرگ در این سالها مرتکب شده اند و آن این است که مردم به نظام بدهکارند.مردم ما بدلیل استفاده از آب و برق و بنزین ارزان در این سالها بدهکارند و باید بدهی بزرگ خود را پرداخت کنند.این بدهی بزرگ به زبان چول هان دست و پای نظام سیاسی را بسته است.مردم همیشه در صحنه باید بدهی خود به نظام انقلابی را بپردازند.
۳.شاید مردم کمی عصبانی شوند،اما آنها خیلی زود به دنیای درون خود پناه می برند و هم در قالب شعر و هم در قالب شعار خود را در افسردگی و پوچی و خودپرخاشگری غرق می کنند.این ویژگی نظام انقلابی است که چون خودش انقلابی است و سیاست را ملک طلق خودش می داند،مردمانش را به افرادی درون ریز و خود بیمار پندار و خود ناتوان پندار تبدیل می کند و آن ها را به سمت گفتگوی درونی با خود و شاعر شدن سوق می دهد.
۴.پل سلان درست سه سال پس از آنکه قصد کشتن همسرش را داشت،در ۴۹ سالگی خود را از بالای پل به پایین پرتاب کرد و از این دنیا رفت.

 

منبع :رخداد تازه(مصطفی مهرآیین)

ادامه مطلب...
۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

چرا من بدبخت عالمم؟

چرا من بدبخت عالمم؟

 شاید همه ما در برهه‌ای از زندگی‌مان سؤال«آخر چرا من اینقدر بدبختم» را از خودمان پرسیده باشیم. معمولاً در کشور ما افراد برای ریشه یابی بدبختی های خود به سراغ نهادهای رسمی می‌روند و آنرا به این نهادها منتسب می کنند. ولی آیا ایرانیان اشتباه می‌کنند وقتی‌که همه تقصیرها را به گردن نهادهای حاکم می‌اندازند و کاسه کوزه‌ها را بر سر آن‌ها می‌شکنند؟

 در بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته وضعیت به‌گونه‌ای سامان می‌یابد که افراد به این نتیجه دست یابند که نظام اجتماعی شان مبتنی بر شایسته‌سالاری است و هرکسی که تلاش کند و شایستگی داشته باشد می‌تواند به موفقیت دست یابد. درواقع فرصت‌های پیشرفت به روی کسانی که تلاش کنند باز می‌شود و مسئله اصلی، شایستگی، انتخاب درست، اراده و تلاش است. ازاین‌رو کسی که موفق نمی‌شود تصمیمات اشتباه خود را بررسی می‌کند و عموماً خود، و نه نظام حاکم را به چالش می‌کشد. در این مثال، نگاه روان‌شناختی بر ریشه‌یابی منبع محرومیت غلبه دارد و فرد در بررسی علل ناکامی‌ها، یقه خودش را می گیرد.

 پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357، نهادهای حاکم تمامی تلاش خود را بکار گرفتند تا انسان جدیدی تولید کنند. انسانی که ازنظر جهان‌بینی، رفتار و کردار دارای استانداردهایی باشد که به‌تدریج آنها داشتند تعریف میکردند. تصور بر آن بود که تولید انسان جدید نیازمند آن است تا نهادهای رسمی در همه امور، از جزئی تا کلی، دخالت کنند؛ مانند سرآشپزی که دلواپس شام است و هر دقیقه تمامی جزئیات رفتارهای خدمه‌اش را کنترل می‌کند. جامعه به‌مانند خط تولیدی تصور می‌شد که باید تمام مراحل آن را به‌دقت کنترل کرد تا مبادا محصول نهایی نقص داشته باشد. لذا هر ناظری به‌آسانی متوجه حضور سایه سنگین نظارت بر همه امور کشور ازجمله موسیقی، رسانه، مدرسه، ورزش، کتاب، لباس، غذا، عروسی، صنعت و بازار می‌شد. هرچند این روند در طول سال‌های گذشته فراز و نشیب زیادی داشته است ولی درمجموع، نظارت و دخالت نهادهای حاکم همچنان وجود دارد و تفاوت؛ تنها در شیوه ِاعمال (نرم یا خشن) و میزان آن (چقدر) بوده است.

البته در طول این چند دهه، اتفاقات دیگری هم رخ داد. برای مثال در برهه‌هایی تلاش شد تا این ذهنیت به جامعه القاء شود که محرومیت یا بدبختی وجود ندارد. می‌گفتند به وضعیت کشورهای همسایه نگاهی بیندازید و خودتان را با آن‌ها مقایسه کنید. شما بسیار هم خوشبخت هستید. در برهه‌هایی هم تلاش شد تا این ذهنیت در جامعه اشاعه یابد که منبع محرومیت‌ها؛ دشمن خارجی است. اوست که نمی‌گذارد ما از محرومیت خارج شویم. ولی این توجیهات موفق نشد. ایرانیان همچنان منبع محرومیت خود را نه دشمن، بلکه ناکارآمدی نهادهای مسئول می‌دانند. در سال های اخیر اما، تلاش می شود تا(همانند کشورهای توسعه یافته) نگاه روان شناختی نیز گسترش یابد. وضعیت به گونه ای پیش رود که علیرغم دخالت نهادهای رسمی درهمه شئون زندگی مردم(بر خلاف کشورهای توسعه یافته)، «فردِ بدبخت» فقط خودش را سرزنش کند و نه ناکارامدی نهادهای رسمی را.

ادامه در ادامه مطلب 

ادامه مطلب...
۲۲ آبان ۹۸ ، ۰۹:۳۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

چرا انقلابیون سال 57 را « انقلابیون کثیف » می نامند؟؟

۱.این انقلابیون سال ۵۷ را امروز می توان به آسانی" انقلابیون کثیف" نامید،خواه اصلاح طلب باشند،خواه اصول گرا.

۲.عابد الجابری در شاهکار خود "عقل سیاسی اسلام" می نویسد اگر اعمال و سخنان سیاسی پیامبر بر مبنای سه عنصر خدا-قبیله- غنیمت بوده است،حکومت خلفای سه گانه بر مبنای همین سه عنصر اما با ترتیب قبیله-غنیمت- خدا می باشد.به باور جابری بلافاصله پس از مرگ پیامبر مفهوم خدا از عقلانیت سیاسی مسلمانان کنار رفت و قبیله و غنیمت در کانون اندیشه و تصمیمات سیاسی مسلمانان جای گرفت.

۳.انقلاب ایران نمونه ای از این ماجراست.همه آنچه ظاهرا بر مبنای خدا می گذشت پس از انقلاب بر مبنای غنیمت و قبیله تعریف شد.اگر امروز میبینیم فساد همه جای سیستم جمهوری اسلامی را فرا گرفته است به آن دلیل است که مبنای عقلانیت سیاسی حاکم بر جمهوری اسلامی چیزی جز تقسیم غنایم بر مبنای قبیله خودی نبوده است.

۴.فسادی که امروز از آن سخن گفته می شود چیزی جز نتیجه فرآیند تقسیم غنایم در سال های پس از انقلاب نیست.این نظم کماکان بر جای خود باقی خواهد ماند اگرچه ممکن است در ظاهر با چند نمونه از دریافت کنندگان غنایم برخورد شود.

۵.ژیژک معتقد بود در دوره حاضر ما با نسل جدیدی از افراد سرمایه دار روبروییم که می توان آنها را سرمایه داران سوسیالیست نامید،کسانی چون بیل گیتس که هم ثروت جامعه غرب را در چنگ خود دارند و هم خیریه های بزرگ راه انداخته اند تا ثروت خود را تطهیر کنند.به انقلابیون سال ۵۷ انقلابیون کثیف می گویم چون هم بار غنایم دریافتی خود را بسته اند و هم به نظام موجود فحاشی می کنند و خود را منتقد سیستم می دانند.این پدیده بویژه در میان سیاسیون اصلاح طلب و دانشگاهیان ظاهرا منتقد به بهترین شکل دیده می شود.افرادی در این جمع دیده می شوند که حقوق های ماهانه بیش از پنجاه میلیون دریافت می کنند اما در خفا به نظام جمهوری اسلامی و رهبر آن فحاشی می کنند وبا فرو رفتن در ژست دروغین روشنفکر و منتقد کل مجموعه جمهوری اسلامی را فاسد و رفتنی می دانند.این گروه هم از غنایم جمهوری اسلامی بهره مند می شوند و هم از پرستیژ منتقد بودن.

۶.بخشی از جمعیت این جامعه،بویژه قشر کارگر و فرودست،را باید شهیدان واقعی کربلای جمهوری اسلامی دانست.حسین این دوران مردم فرودستی هستند که باید قربانی غنیمت طلبی اصلاح طلبان و اصولگرایان موجود در سیستم جمهوری اسلامی شوند.

منبع: رخداد تازه(مصطفی مهرآیین)

بهترین سایت همسریابی را از طریق جستجو در گوگل بیابید ... شیدایی

 

۱۱ آبان ۹۸ ، ۱۸:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

من در سفر/ سفر در من

مهم ترین ویژگی سفر، دور شدن و «گریز» از زندگی روزمره است. فرار از عقلانیت حاکم بر شهر که قاعده تداوم حیات در آن است. آدمها وقتی به سفر می روند خوشحال اند. احساس می کنند بر روی ابرها نشسته اند. گاهی اوقات احساس بی وزنی مفرط به سراغشان می آید به ویژه وقتی که در جاده، ماشین با برآمدگی ملایمی مواجه شده، به سرعت بالا می رود و دوباره چرخ های آن به آرامی بر روی آسفالت می نشیند. در سفر، آدمها خود را از نظمی که زندگی روزمره دچار آن است رها می کنند. عجیب نیست که وقتی به ماشین هایی خیره می شویم که در حال ترک تهران اند اولین سوالی  که به ذهنمان می آید آن است که این جمعیت از چه چیز می گریزد؟ آنان به گونه ای خود را از شهر دور می کنند که انگار قرار نیست دوباره به آن بازگردند. گریز از آنچه هست مهم ترین ویژگی سفر است. در سفر، مسافران بیشتر به مقصد فکر می کنند تا مبدأ. در سفر حسی از یافتن را تجربه می کنند که گمگشته آدمها در دنیای امروز است و جالب آنکه این حس حتی در مکان هایی که بارها به آنجا سفر کرده اند هم همراه آنان است. البته آنچه گفتم برای همه آدم ها صادق نیست.

بسیاری از آدمها این روزها مدام از لحظه های سفر عکس می گیرند. ساعت به ساعت عکس و عکس و عکس پشت سر هم. صفحه اینستاگرام مملو از عکس های سفر می شود. جاده، دشت، بشقابها، پاها در کف رودخانه، در آغوش گرفتن هوا،. در تمامی این عکس ها سفر در حاشیه و کانون سفر خود مسافر است. جهان به گرد مسافر می چرخد! در سفر، معمولا آدم ها گم می شوند ولی در سفرهای امروزی آنان مدام پیدا می شوند. آنان هر لحظه با عکس هایشان در دسترس و به راحتی یافتنی اند! ولی حتی اگر گم هم می شوند عکس گم شدنشان را در اینستاگرام منتشر می کنند! 

این حجم از انتشار عکس را باید به عنوان ویژگی زندگی امروز پذیرفت و آنرا نشانه چیزی ندانست یا آنکه نه، باید گفت این عکس ها نشانه است؟ آدم های امروزی دیگر با سفرهای دو، سه یا چهار نفرۀ خانوادگی ارضاء نمی شوند. دلشان جمعیت می خواهد. دوست دارند دور و برشان شلوغ باشد ولی نیست. نه، این هم نیست. دوست دارند مدام بر روی صحنه باشند. صحنه ای که دیگران به آنان نگاه کنند و با لایک تأییدشان کنند. ولی نکته آن است که اگر ایدۀ « زندگی به مثابه صحنه » را انتخاب کرده ایم دیگر چه فرقی می کند که در سفر باشیم یا در خانه. ما فقط برای عکس هایمان به پس زمینه نیاز داریم. همین.

قطعا مسافری که روزی چندین عکس از طریق اینستاگرام منتشر می کند حداقل سه ساعت برای عکاسی وقت صرف کرده است. خواندن کامنت های دوستان و «مرسی عزیزم یا چشات خوشکل می بینه» نوشتن را هم به این زمان اضافه کنید. در این وضعیت معنای تجربه سفر چیست؟ کدام مکاشفه، سیر و سفر، گریز از زندگی روزمره رخ داده است؟ آیا عکس گرفتن و چک کردن کامنت های دوستان، خود جزوی از همان زندگی روزمره ای نیست که مسافر قصد گریز از آنرا داشته است؟ در برخی از کشورها حرکت هایی آغاز شده است که در آنها تلاش می کنند تا حرص و ولع برای عکس گرفتن و انتشار آنرا کم کنند. خویشتن شناسی در سفر با چنین کنترلی معنا می شود. سفری بدون توجه به خویشن در عکس، گم شدن کامل در دل جاده، خود را به جاده و مسیر سپردن. 

متأسفانه این روزها تعریف کردن سفر هم از معنا تهی شده است. ما قبل از آنکه به خانه برسیم و دوستانمان را ببینیم سفرمان را برای دیگران تعریف کرده ایم. به همین دلیل آدم ها دیگر کمتر درباره سفرهایشان با هم حرف می زنند. چون حرف ها قبلا با عکس زده شده است، عکس هایی که کانون آنها خود مسافر و نه سفر است. ما قبل از رسیدن به خانه چمدان سفر را باز کرده ایم! 

کم نیستند آدم هایی که برگشتن از سفر را بیشتر از رفتن به سفر دوست دارند. خانه برای آنان امن ترین نقطه جهان است و سفر به معنای آوارگی و جستجوی مقصد است. در مقابل، خانه به معنای رسیدن و ماندن است و اینان نه جستجو، که ماندن را دوست دارند. «هیچ جا خانه آدم نمی شود». 

برخی در سفر می فهمند که چه چیزهایی را از دست داده اند. سفر، نداشته هایشان را به یادشان می آورد. کم نیستند آدم هایی که وقتی به طبیعت می روند تصمیم می گیرند که در ادامه زندگی شان هر هفته به دل طبیعت بزنند. همچنین برخی در سفر می فهمند که چه چیزهایی دارند که قدرش را نمی دانند. در سفر دلشان برای خانه و بالش شان تنگ می شود. 
▪️نوشته: فردین علیخواه|جامعه شناس

۱۱ آبان ۹۸ ، ۱۷:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی