شیدایی به سبک ایرانی

راهکارهای نوین روانشناسی رابطه در همسریابی و همسرگزینی و استفاده درست از سایت همسریابی شیدایی برای ازدواج دائم و موقت

۷۳ مطلب با موضوع «فرهنگ و سیاست» ثبت شده است

🖊 در زندگی دنبال چه می‌گردی؟

"در باب هدف زندگی"

چه بسیار فیلسوفان، معنویت‌گرایان، حکیمان و پیروان ادیان در طول تاریخ، در باره‌ی هدف زندگی سخن گفته‌اند و ایده‌هایی را مطرح کرده‌اند.
هر یک کوشیده‌اند تا بگویند هدف ما از زندگی کردن چیست و بگویند چگونه باید زندگی کنیم که دست آخر و زمانی که در انتهای روز و غروبِ عمر به پشت سر نگاه می‌کنیم موج حسرت، اندوه و شرمساری وجودمان را فرا نگیرد.
 هر یک تلاش نموده‌اند تا زندگیِ درخور و شایسته‌ای را به ما بنمایانند و ما را به آن شیوه از زندگی راهنمایی و هدایت کنند. 
 ✅  در زندگی‌مان در پی چه هستیم؟
چه هدفی را دنبال می‌کنیم و یا چه هدفی باید داشته باشیم؟
یکی از کسانی که در این باره نوشتاری خواندنی و مفید دارد و می‌توان از او در باب یک زندگیِ شایسته و خوب آموخت، "یوهان گوتلیپ فیشته" است. فیشته، فیلسوف آلمانی، متعلق به نیمه‌ی دوم قرن ۱۸ و اوایل قرن ۱۹ است.
 کتابی دارد با عنوان:
 "گفتارهایی در باره‌ی رسالت دانشمند". 

نویسنده می‌کوشد، رسالت و هدف دانشمند را توضیح دهد؛ اما برای آن که رسالت دانشمند را بیان نماید، معتقد است ابتدا باید رسالتِ انسان را شرح دهد.
 فیشته، وظیفه و رسالت فی نفسه‌ی انسان را چهار چیز برمی‌شمرد. به عبارتی دیگر، بر این باور است که هر انسانی، فارغ از همه‌ی تمایزات و تفاوت‌هایش با دیگران، باید این چهار هدف را در زندگی داشته باشد. 
 
✅  چهار رسالت انسان عبارت است از:

❗️ ۱. کمال یافتن لایتناهی (خودشکوفایی و خود محقق سازی حداکثری)
❗️ ۲. اخلاقی‌تر شدن مستمر و پیوسته
❗️ ۳. معنوی‌تر شدن دایمی
❗️ ۴. هر چه بیشتر نیک‌بخت کردن خویش (خوشبختی و شادمانی) 

در دیدگاه فیشته، گویی چنین است که زندگی، وقتی ارزش زیستن دارد که آدمی این چهار رسالت و هدف را دنبال کند. زیستنی که در نهایت به این چهار مقصود و مطلوب، نزدیک و نزدیک‌تر گردد.

✔️  اینک در خویش تامل کنیم که زندگی ما چگونه می‌گذرد. آیا هدفی والا و قابل دفاع در پیش داریم؟
 آیا زندگی ما ارزش دارد ادامه یابد؟ پاسخ این پرسش‌ها منوط به این است که بدانیم در زندگی دنبال چه می گردیم. و آیا اساسا هدف و رسالتی یک‌پارچه و متعالی را بر دوش گرفته‌ایم و یا زندگی پاره پاره و سخت مشوش و بیهوده‌ای را می‌گذرانیم؟

 

 

 علی زمانیان

۲۷ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

نسبت بین عقل و عشق

کسی که عاشق چیزی است  همواره او را یاد می کند و دلش همیشه با اوست پس شاخص عشق به پروردگار یاد و ذکر پروردگار است
اما نه ذکری که لقلقه ی زبان باشد
یا با تردید بیان شود
بلکه ذکر وجودی به گونه ای که دیگران متوجه نشوند
چون متوجه شدن دیگران باعث می شود تا بخشی از توجه انسان به آنها معطوف گردد .
کسی که نسبت به اسماء الهی معرفت دارد هنگام گفتن این اسماء معنای دقیق آن را میداند و تفاوت بین اسماء را لحاظ میکند به طوری که از هر کدام از اسماء الهی یک جذبه و احساسی دریافت می کند و یک شور و شوق در او ایجاد می شود.

در عرفان موضوع و محور، اسماء الهی است و عارف کسی است که وجودش مظهر و محل ظهور اسماء و صفات خدا میشود.

آدمها به اندازه ظرفیت، قابلیت، آمادگی و معرفتی که دارند از اسماء الهی بهره مند میشوند.
انسان طالب هر چیزی است اطلاع اجمالی از آن دارد که آن شناخت اجمالی شوق رسیدن به معرفت تفصیلی را پدید می آورد.

در انسان شناختن و دانستن غیر از خواستن است .

عقل، دانستن خیر و نیکی و حسن و زیبایی است.
عشق، خواستن حسن و زیبایی و جمال است.
اخلاق ،خواستن خیر و نیکی ها و ارزش های نیک است.
غریزه، خواستن میل و رضایت تن است.

ما از کودکی به دنبال جمال و کمال هستیم .
آنچه کمال را درک میکند، عقل و آنچه جمال را درک میکند، قلب است.
جمال، داشتن نظم، تناسب و تعادل است که جنبه ی  ساختاری دارد.
کمال یعنی فقدان نقص که جنبه ی کارکردی دارد.

عقل انسان در آدمی بعد از رشد حواس پدید می آید و انسان بالقوه عاقل است یعنی زمینه ی عقل را دارد. 
حال اگر بخواهد معقول را بفهمد این زمین عقل نیاز به کشت و دفع آفات و پاشیدن بذر علم و تجربه دارد تا به آستانه ی بلوغ رشد نماید.

اما قلب انسان از همان آغاز فعال و زنده است.
قلب کانون معرفت شهودی است یعنی شهود عواطف و احساساتی که در ما جنبه ی تعالی و تقدس دارد نه تمایلات نفسانی و جسمانی.
شاهد این دو موضوع این است که ما از همان کودکی محبوبی به نام مادر را درک میکنیم اما اگر معقولی در کنار ما باشد قادر به درک آن نیستیم.

پس عقل مصدر دانستن و قلب مصدر خواستن است. 
به همین دلیل در ما دو نوع گرایش وجود دارد .
گرایش به معرفت و گرایش به محبت 
که این دو لازم و ملزوم یکدیگرند.
در بدن نیز مغز نماد عقلانیت و قلب نماد عشق و محبت است.


ادراک سه مرحله دارد:
 شهود حسی (مثل درک گرما و سرما با وجود)
شهود عقلی (  بدیهیات عقل که نیاز به تعلیم نیست و ما ان را میشناسیم )
شهود قلبی ( مهر و محبت،عشق به ارزشهای عالی انسانی را با وجود خود می فهمیم.  اموری هستند که ما معمولا آنها را نمی شناسیم ولی به آنها علاقه داریم به همین دلیل نمی توانیم آنها را تعریف کنیم. )

در عرصه زندگی ما باید مواظب باشیم چه می خواهیم .
 این جاست که عقل به کمک قلب می آید و عقلی که معقول را درک کرده به ما می آموزد که چه چیزی را طلب کنیم.
در عرفان آمده این قلب است که به عقل نیرو می دهد و این عقل است که به قلب روشنایی می بخشد.

انسان اهل معرفت باید اندرون خویش را بشناسد.
شناخت اندرون جز با تفکیک مراتب وجودی امکان ندارد.
ما باید بشکنیم و خرد شویم تا از شیره ی وجود خود با خبر گردیم.
اگر به این آگاهی برسیم علاوه بر اینکه ترک تعلق بر ما آسان میشود، امور اضطراری چون خوردن و خوابیدن نیز برایمان معنادار می گردد و از این امور در مسیر آموختن و کسب معرفت استفاده می کنیم.
@sokhanranihaa
باید به این نکته توجه کرد که ما مطابق آنچه صادق هدایت در کتاب بوف کور خود آورد همچون لوله ی دو سر سوراخ نیستیم که از یک طرف بخوریم و از طرف دیگر خالی کنیم .که این دست امور را حیوانات نیز دارند.
بلکه انسان باید در زندگی معرفت اجمالی به خود را به معرفت تفصیلی تبدیل نماید و این امر میسر نخواهد بود مگر با شکستن خود، البته این شکستن به معنای شکستن منیت نیست .
 بلکه بحث این است که آدمی باید از نرده بان وجود خود پله پله بالا رود تا تعالی یابد و این کار مستلزم آموزش طریق انسانهایی است که در راس آنها انبیا الهی قرار دارند.

انسان باید بداند لحظه لحظه مانند شمع در حال آب شدن و خسران است آنچنان که خداوند در سوره عصر بعد از سوگند خوردن به عصر و زمان، یاد میکند که همه انسانها در خسران هستند و باید به این زوال تدریجی توجه کرد و همچون ثلاجی ( یخ فروش ) که در آفتاب سوزان سرمایه اش را تدریجا از دست میدهد و می نالد، متوجه ی آب شدن یخ وجود خود باشیم. و تنها راه برای دوری از این خسران ایمان و عمل صالح است که بهترین عمل صالح نزد دینداران بعد از عقل کسب معرفت است.
انسان باید در وجود خود، خواستنها و دانستن ها را تفکیک کند و قلب و عقل را از هم شناسایی کند و این کار را باید از روی کارکرد و عملکرد آنها در زندگی علمی انجام دهد . چنانکه عقل در چارچوب منطق عمل میکند( نه در قالب خیالات و تمایلات و بر این اساس عقل تنها یکی است) و دل در چارچوب احساس.

عقل روشنایی میدهد و دل نیرو و حرارت می بخشد. 
عقل را باید با دانستن و تحصیل معرفت شارژ کرد والا قلب زمهر پر می شود.
و در این مسیر عارف چه خوب طی طریق میکند.
عارف خود را میشناسد ، خود را نرده بان می کند تا به خدا برسد و بعدها می فهمد شناخت خود جز با فنای خود در خدا امکان ندارد ولی عابد خدا را میشناسد تا از طریق آن خود را ابقا کند .
دین در اصل تعلق به جامعه ای دارد که عقل و خرد در آن نیست و در آنجا دین جای عقل را پر میکند و باید پر کند.اما برای عاقلان دین موید است چنانچه برای بی خردان موسس.
بزرگترین نعمت خداوند عقل است اما باید آن را به کار بست .

چیزی که عقل را زاینده و زایا میکند :
1-تحصیل علم از راه چشم و گوش
2- تفکر و اندیشیدن یعنی از مرحله تعلم به مرحله تفکر رسیدن.

 

 

✍️ سید مجتبی هاشمی رکاوندی 

۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

توقع از اطرافیان


1 توقع نداشته باشید که همه کارها را طبق استانداردهای شما «درست» انجام دهند.
سعی کنید که خودتان به استانداردهای خودتان پایبند باشید و اجازه بدهید دیگران هم استانداردهای خودشان را برای زندگی داشته باشند.

2توقع نداشته باشید که کامل باشند.
خیلی ها هنوز وقتی دیگران اشتباه می کنند به آنها سخت می گیرند و با همین روش برخورد، روابطشان از بین میرود اجازه بدهید دیگران اشتباه کنند و از اشتباهاتشان درس بگیرند.

3توقع نداشته باشید که با همه حرف هایتان موافق باشند. اگر قرار بود همه آدمهای دنیا یک جور فکر کنند، دنیا جای خسته کننده ای میشد. دیدگاه ها و اعتقادات متفاوت و خاص ما باعث می شود دنیا رشد کند.

4توقع نداشته باشید که فکرتان را بخوانند. خودتان را خیلی روشن و واضح ابراز کنید تا دیگران مجبور نشوند که فکر و احساستان را حدس بزنند! گفتگوی صادقانه و آزاد روابط مستحکم تری می سازد.

5توقع نداشته باشید که هر بار زمین خوردید، بلندتان کنند. البته دوستان و خانواده خوب وقتی نیاز داشته باشید به کمک شما می آیند اما برای پاک کردن خاک روی لباستان از آنها توقع نداشته باشید. آنها هم مشکلات درونی خودشان را دارند و نمی توانند هم وزن مشکلات شما و هم مشکلات خودشان را تحمل کنند.

6توقع نداشته باشید که درکتان کنند.
همه آدمها مسیر زندگی شما را درک نمی کنند. اشکالی ندارد، زندگی آنها نیست که آن را بفهمند، زندگی شماست.

7توقع نداشته باشید که آنطور که شما با  آنها رفتار می کنید با شما رفتار کنند. متاسفانه ما در جهان ایده آلی زندگی نمی کنیم. باید بپذیریم که برخی افراد با ما بد رفتار می کنند چون هنوز نمی توانند رابطه درستی حتی با خودشان داشته باشند.

8توقع نداشته باشید که همان آدمی بمانند که یک سال پیش بودند. آدمها برحسب تجربیات و شرایط زندگی شان به مرور زمان تغییر می کنند. همه آدمها هر روز در جنگی سخت دست و پنجه نرم می کنند و هیچکس جز خودشان واقعاً آن را درک نمی کند.

9توقع نداشته باشید که همیشه همه چیز را با هم داشته باشند. سعی کنید ارزش بیشتری به دنیا و به روابطتان بدهید و سعی نکنید دیگران را در اداره زندگی شان کنترل کنید.

10 اگر خودتان به خودتان عشق نداده اید، توقع نداشته باشید که به شما عشق بورزند. همه روابط با شما شروع شده و با شما تمام می شود.به همین دلیل اگر می خواهید کسی به شما عشق بورزد، باید اول در خودتان عشق بکارید.
 

۰۴ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

آمار جنسی و جنسیتی!

✅حالا چه کار اش کنیم؟ 
این جمله پر تکرار ترین سوال-عبارت در یکی از قله های داستان ایرانی، یعنی کتابِ عزدارانِ  بَیَل نوشته ی مرحوم غلامحسین ساعدی است. بَیَل روستایی است که مردم اش همواره منتظر و منفعل و حیرت زده ی اتفاقات هستند. آنها دائم با رخ دادهایی مواجه می شوند که باید در برابر اش "واکنش" نشان دهند. پدیده هایی که آنها را به درستی نمی شناسند. این "زیستِ عکس العملی" و "همواره گیِ حیرت" سرنوشت محتوم هر جامعه ای است که مسائل خود را به روش دقیق نمی شناسد. و هر بار در مواجه با یک امر تاریخی تکرار شونده می پرسد «حالا چکار اش کنیم؟» چه این امر گرانیِ میوه ی شب عید باشد که هر سال تکرار می شود و چه بهم ریختگی در زیست جنسی! 

✅یکی از بهترین فکت ها برای بررسی وضعیت هر جامعه "آمار" است. چند سال پیش خبری منتشر شد مبنی بر ارائه ی گزارش آسیبهای اجتماعی، توسط جناب دکتر میر باقری به رهبر انقلاب. 
گزارشی که منجر به فهم اولویت ها، و تاسیس ستاد مقابله با آن آسیبها شد. در منظومه ی اولویت ها، جلوگیری از "مفاسد اخلاقی" در کنار حاشیه نشینی، طلاق، اعتیاد، و ... به چشم می خورد. 

✅مهمان قسمت سی و یکم مجموعه خرد جنسی جناب اردشیر گراوند (جامعه شناس) و شرکت پیمایشیِ ایشان نقش محوری در تهیه ی گزارش مذکور داشت. به همین جهت ما از ایشان دعوت کردیم برای ارائه ی آمار زیست جنسی و جنسیتی کشور در مجموعه خرد جنسی حضور پیدا کنند. ایشان که شخصیتی فهیم و دغدغه مند دارد، قبول زحمت کرده و آمار و تحلیل هایی ارائه کردند که آگاهی از آنها بسیار مهم، و راهگشا است. شما با تماشای این برنامه می توانید اجمالا به دیدگاه، و فرا تحلیل ایشان پی ببرید.

✅اما سوالاتی باقی ماند. از جمله اینکه با توجه به اذعان جناب گراوند در مورد وجودِ "آمار سیاه" در کشور، و نیز خالی ماندنِ دست پژوهشگران از وضعیت آماری دقیق (یا شبه شایعه!) در مواردی چون؛ سقط جنین، کودک همسری، دختران فراری، خشونت خانگی، روسپیگری و ... در گزارش ارائه شده برای رهبری به چه موارد و آماری استناد شده است که "فساد اخلاقی" هم جزو 5 شاخص و اولویت اصلی آسیبهای اجتماعی نشانه گذاری شده؟ و اساسا شاخص های فساد اخلاقی را چه مولفه هایی در نظر گرفته اند؟ این سوالات همچنان در ذهن بنده باقی است!

 

 

✍️یاسر عرب

۰۴ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

ابهام از آینده،  و زیست غیرِ اخلاقانه

 مدت هاست در هر جمع و گروهی این سوال طرح می شود که:

چرا در ایران اختلاس زیاد است؟
تهمت فراوان است؟
دروغ بی شمار است؟
چرا زیرآب زنی در کار و خیانت در شغل و فساد در خانواده افزون شده است؟  
چرا جوانان به مواد مخدر روی آورده اند؟
چرا رابطه های آنچنانی رواج یافته ؟
چرا میزان تصادفات رانندگی زیاد شده؟
چرا دعواهای خانگی و خیابانی و چاقو کشی و قتل و جنایت و تجاوز روز به روز بیشتر می شود؟
چرا تحمل ایرانی ها کم شده.؟
چرا فحش زیاد شده ..؟

چرا هر کس که سفری به اروپا می کند می گوید انجا احترام دیده و در ایران بی احترامی ....؟
چرا و چرا؟؟

🔺مگر از صبح تاشب نوای دین از صدا و سیما به گوش نمی رسد؟
مگر هر هفته در کل کشور نماز جمعه برگزار نمی شود؟
مگر این همه مداح و سخنران که شب و روز از خدا و پیغمبر می گویند کم است ؟
پس چرا مشکلات اخلاقی جامعه روز به روز اسفناک تر و فجیع تر می شود؟؟

🔺به طورخلاصه چرا جامعه ایران از اخلاق دور شده است؟


✍️ پاسخ مصطفی ملکیان

پاسخ  این همه سوال فقط یک عبارت است:
ابهام از آینده .................!!

در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همکاری یک مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یک مرکز شبانه روزی تأسیس کردند.

🔺در این مرکز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌کردند. مدّت یک سال همه چیز به صورت عادی جریان داشت 
و آزمایش‌های مختلف کمی و کیفی بر روی آنان انجام گرفت. 

در طول این یک سال، هر نوجوان سه وعدۀ غذایی روزانه با احتساب میان وعده‌ها، ۸۰۰ گرم غذا می‌خورد. 

🔺پس از یک سال به تدریج و آگاهانه شایعه کردند به علت وضعیت اقتصادی نابسامان شبانه‌روزی، ممکن است غذا به لحاظ کمی و کیفی جیره‌بندی شود. 

شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر فرد از ۸۰۰ گرم به ۱۲۰۰ گرم افزایش یافت. 
🔺هنگامی که عملاً جیره‌بندی را آغاز کردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰ گرم به ۱۵۰۰ گرم رسید و حتی در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند که در شبانه روز بیش از ۵کیلوگرم غذا می‌خوردند. 

دلیل افزایش مصرف این بود که نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.

🔺هنگامی که مرکز شبانه‌روزی در وضع عادی قرار داشت، افراد غذای خود را به یکدیگر تعارف می‌کردند
و نسبت به یکدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیکوکاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند.   امّا هنگامی که شایعۀ کمبود غذا مطرح شد، تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به یکدیگر کمتر شد. 

🔺در واقع به دلیل مبهم بودن آینده، اخلاقی زیستن بر پایۀ عدالت، احسان، رعایت ادب و.. به مرور زمان کمرنگ گشت.

🔺آینده ی مبهم و نامعلوم افراد از نظر مالی، شغلی و.. آستانۀ اخلاق و تحمل را در هر جامعه ای کاهش می‌دهد. 

🔺به طور مثال، در جامعه‌ای که همۀ افراد با هر تخصصی می‌توانند شغلی داشته باشند، کارشکنی، حسادت، تهمت، سخن‌چینی، چاپلوسی و.. کمتر است.

🔺به طور کلی در جامعه‌ای که نیازهای اساسی انسان‌ها در آن تأمین می‌شود، افراد بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌کنند.

🔺پس اخلاقی زیستن
ارتباطی به نصیحت های اخلاقی و ازدیاد مجالس دینی ندارد.
اخلاقی زیستن نیاز به آرامش ذهنی و ثبات اقتصادی دارد.

🔺به جای صرف هزینه های بسیار برای دعاهای مستحب و سخنرانی های خسته کننده و مداحی های سوزناک و خرج برای برپایی مجالس و همایش های بی اثر ؛ بهتر است این ثروت عمومی را به واجبات مردم مخصوصا 
ازدواج و شغل منتقل کنند.

🔺جوانی که شغل دارد و ازدواج کرده ، با خوش بینی به آینده می نگرد و همین آرامش به او زندگی اخلاقی بهتری هدیه خواهد داد.
پس چه خوب خواهد بود که مستحبات را کم کنند و به واجبات برسند.

۳۰ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🖊 چرا بهروزه خانم، اسیر دست ترک ها شد!

همین پانصد سال پیش قزلباش صفوی در دشت چالدران با قشون سلطان سلیم عثمانی روبرو شدند که هم شنیدنی است و هم تلخ. در آن جنگ، قشونِ عثمانی بیش از دو برابر قشون ایرانی و مجهز به ارابه و توپخانه آتشین بود اما قشونِ ایرانی نیزه، شمشیر، تیر، تبر، طپانچه، گرز و خنجر داشتند. سربازان ایرانی بجای تکیه بر فن نظامی و تکنیک جنگ، به شکست ناپذیری سایه خدا ایمان داشتند. سایه خدا که بود؟ مرشد کامل ظل الله اسماعیل صفوی! چون در هیچ جنگی تاکنون شکست نخورده بود! دو لشکر به هم رسیدند و صف آرایی کردند. عجیب اینکه وقتی قشون سلطان سلیم شروع به آرایش جنگی می کنند و ارابه‌هاى جنگى و توپ ها، قشون ایرانی را بصورت نیم دایره احاطه میکنند دو تن از سردارانِ ایرانی که آشنا به وضعیت جنگی دشمن بودند پیشنهاد می کنند که قبل از اینکه دشمن به آرایش جنگی بپردازد بر آنان بتازیم اما در مقابل، دورمش خان پیشنهاد می کند که چون شاه اسماعیل رسالت غیبی دارد و شکست ناپذیر است! پس ما مکث کنیم تا وقتى که آنچه مقدور ایشان است از قوّت به فعل آورند و شاه اسماعیل پیشنهاد دورمش خان را قبول می کند. در نتیجه، سلطان سلیم به راحتی به آرایش جنگی پرداخت. 

چند ساعت بعد؛ دشت چالدران پر شد از اجساد قزلباش. آنان با تمام توان پیکار کردند. خود شاه اسماعیل جانفشانی ها کرد و سرانجام از دوش و از پا زخمى شد و بى‌حال در گل و لاى افتاد. چیزی نمانده بود که دستگیر شود که یکی از قزلباشان خود را به اسم شاه اسماعیل معرفى کرد تا شاه نجات یابد. به جز عده قلیلی تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند تبریز، ارومیه، کردستان و همدان به دست عثمانی افتاد. شاه زخمی نجات یافت اما زخم کاری وقتی بر قلب شاه مغرور 27 ساله نشست که شنید زنش بهروزه خانم توسط دشمن اسیر شده و سلطان سلیم برای اینکه به قول خودش«قلب اردبیل‌ اوغلى را بسوزاند» او را به یکی از سردارانش پیشکش نمود. افسانه شکست ناپذیری سایه خدا نقش بر آب شد. طرفداران جان برکف سرخورده شدند. شاه صفوی متزلزل شد و هرج و مرج شدت یافت. شاه دیگر از این شکست و تحقیر کمر راست نکرد مخصوصا وقتی بعدا شنید بهروزه خانم باردار شده و پسر زاییده! (تاریخ تحلیلی ایران)


تحلیل راهبردی:
جنگ های بزرگ، درس های بزرگی با خود دارند و صد البته شکست های بزرگ درس های بیشتری برای آموختن. بزرگ ترین علت شکست جنگ چالدران نه این است که ایران به تکنولوژی روز مجهز نبود. نه این است که فنون رزمی و استراتژی نظامی نوین را نمی دانست. نه این است که دشمن با ترفندی نو یا حیله ای جدید از اصل غافلگیری استراتژیک استفاده کرده باشد، بلکه مهم ترین دلیل شکست، ذهنیت قدیمی، مفروضات غلط و دانش توهمی است. می توان به صورت خلاصه به ذهنیت پیشینی، پیش فرض‌ها و پیش‌دانسته‌هایی که چارچوب فکری ما را تشکیل می دهند گفت؛ پارادایم. 
عناصر تشکیل دهنده پارادیم در زمان جنگ چالدران چه بود؟ یک؛ سایه خدا هیچگاه شکست نمی خورد. دو؛ غیرت می تواند کاملا جایگزین تکنولوژی شود و سرنوشت جنگ را زورِ بازو و جانفشانی رقم می زد. سه؛ اینکه شاه اسماعیل چون تا کنون در هیچ جنگی شکست نخورده در این یکی هم نمی خورد. و بالاخره چهار؛ اینکه فکر کنیم نیزه و شمشیر، تیر و تبر، گرز و خنجر می‌تواند هم آورد توپ و اسلحه گرم باشد، ممکن است الان حتی تصور اینکه یک نفر با گرزی که در بالای سرش می چرخاند به توپ نزدیک می شود خنده آور باشد اما آن زمان پارادیم مسلط کار خودش را کرد. بهروزه خانم به خاطر پارادایم های کهنه (بخوانید خشک مغزی و کورذهنی) اسیر دست ترک های عثمانی شد. اشتباه نکنید بهروزه خانم فقط یک زن نیست، نماد مام میهن است!

ما در مدیریت زندگی شخصی، اداره سازمان خود و کشورداری تعداد زیادی پارادایم داریم، به همین خاطر ممکن است همان اشتباهی را می کنیم که شکست خوردگان تاریخ کردند. اما این پایان راه نیست. هر شکست می تواند سرآغازی باشد برای کنار گذاشتن پارادایم های قدیمی. وگرنه قامت زندگی مان، سازمان مان و کشورمان در غصه بهروزه خانوم های بعدی خواهد شکست.
جهان با تصورات ما کاری ندارد. سرنوشت را واقعیت ها رقم می زند و نه تصورات (بخوانید توهمات) ما. جهان-آگاهی چاره محک زدن و روزآمد کردن پارادایم هاست؛ یعنی اینکه بیشتر در مورد تکنولوژی های نرم، اقتصاد سیاسی جهانی، کانون های قدرت موجود در حال شکل گیری و روندهای آینده ساز چون پیری جمعیت جهان، تغییرات آب و هوایی، موبایلیفیکیشن و ... بدانیم. و پارادایم هایمان (پیش فرض ها و پیش دانسته هایمان) را با واقعیات و داده های بیرونی محک بزنیم و روزآمد کنیم. و گرنه 500 سال بعد یکی از ما در تاریخ نه به عنوان «الگویی الهام بخش» که به عنوان «عبرتی تاریخی» نام خواهد برد. غیرت و هوشمندی کنار پارادایم های روزآمد جواب می دهد.

 

 

مجتبی لشکربلوکی

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

چرا نمی‌توانیم زندگی را جدی بگیریم؟


▪️ در فضای "سنتی"، غالب چیزها جدی گرفته می‌شوند. در سنت، معماری جدی است: بناها برای نه ده سال و بیست سال، که برای صد سال و دویست سال و هزار سال ساخته می‌شوند. به خانه‌های قدیمی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان فکر کنیم. به مساجد قدیمی. به مسجد جامع اصفهان که هزار و سیصد سال سرپاست و مدام به آن افزوده شده است.  غذا خوردن در سنت جدی گرفته می‌شود: غذاهای سرد و گرم را نمی‌شود با هم خورد. برای غذا خوردن باید وقت معین داشت. برای غذا پختن، باید وقت گذاشت. به غذاهای سنتی فکر کنیم. هنرهای سنتی ایرانی، اصول و قواعد دارند. شاگردی عمرانه میخواهند. پر کار هستند. ظرافت دارند. به تذهیب و مرقع‌سازی و خاتم‌کاری و کاشی‌کاری سنتی فکر کنیم.. در سنت، زندگی جدی گرفته می‌شد. 

▪️ مدرنیته در غرب، آمد و سنت پیشین را بر هم زد. نهادهای سنتی دینی و فرهنگی را به حاشیه برد یا کارکردی دیگر و محدودتر به آنها داد. یا تغییر شکل‌شان داد (مثل بسیاری از مکتب‌های مذهبی که در شکل دانشگاه ادامه حیات دادند).  اما بعدتر، خودش "سنت مدرن" ساخت: برای خودش قاعده ایجاد کرد. این قاعده‌ها، سفت و سخت اما متفاوت از سنت پیشین، باعث شدند باز زندگی مدرن جدی گرفته‌شود. اصول و قواعدی باشد. در دانشگاه مدرن، اخلاق سفت و سختی حاکم است: دانشجو حق برقراری ارتباط شخصی و عاشقانه با استادش را ندارد. استاد، حق ازدواج با دانشجوی تحت نظارت علمی‌اش را ندارد. مالیات دادن جدی است. توهین به دین و ملیت و نژاد دیگری، عواقب سختی دارد. معماری مدرن در شهر مدرن قاعده‌های سفت و سختی دارد.  مگر کسی می‌تواند نمای ساختمان بنایی قدیمی را که مالکیتش را دارد، کامپوزیت کند؟ مگر می‌توان به راحتی درختی را خشک کرد و برید؟ مدرنیته هم سنت خودش را به وجود آورد. زندگی در جهان مدرن هم جدی گرفته می‌شود.

▪️ ما کجاییم؟ جایی بین سنت و مدرنیته. نه سنتی، نه مدرن. شبه مدرن. کژمدرن. سنت‌هایمان را از دست داده‌ایم. مدرنیته خودمان را هم نساخته‌ایم. میان‌مایه. در وسط. مبهوت. سر در گم. مقلد ِ نصفه و نیمه. ناتمام. این است که معماری‌مان قاعده‌های سفت و سخت سنتی ندارد. قواعد مدرن هم ندارد. ساختمان‌هایی که پانزده‌ساله کلنگی می‌شوند. غذا خوردن‌مان هم قاعده ندارد. برایش وقت نمی‌گذاریم.  لباس پوشیدن‌هایمان هم امضای فرهنگی مشخصی ندارد. هنرمان هم سر در گم شده است. چهره‌های اصلی هنرهای سنتی‌مان یکی یکی محو می‌شوند. هنرهای سنتی‌مان تداوم نمی‌یابند و گم می‌شوند. محیط زیست‌مان را جدی نمی‌گیریم. قواعد مدرن خودمان را هم نیافریده‌ایم: استاد مدعی‌مان، وابستگانش را به دانشگاه می‌آورد و استخدام می‌کند. مشخص نیست که سزای استادی که دانشجویش را استثمار می‌کند یا از او سوء استفاده جنسی می‌کند چیست. تقلب علمی مجازات جدی ندارد و عادی می‌شود. رانندگی‌مان بی قاعده‌است. ما، این وسط، در میانه، زندگی‌مان را جدی نمی‌گیریم. زندگی برای ما جدی نیست. 
ما، امکان جدی گرفتن زندگی را از دست داده‌ایم.

▪️ عجیب نیست که راحت بمیریم. عجیب نیست که این همه تصادف داشته باشیم و سرطان بگیریم و هزار هزار تصادف کنیم و خبر اختلاس بشنویم. عادت می‌کنیم. می‌گذریم. 

▪️ راهش چیست؟ شناخت جدی سنت. وام گرفتن‌هایی از سنت. بازگشت آگاهانه به دل سنت و گزینش و شکل دادن به عناصری از سنت که به درد امروز ما می‌خورند. به نیازهایمان پاسخ می‌دهند: در پوشیدن. در خوردن. در ساختن. در زیستن. و زدودن بخش‌هایی که کرامت انسان را زخم می‌زند.

▪️ خوب‌هایمان، توانسته‌اند به صورت معجزه‌آسایی، زندگی را جدی بگیرند. برای خودشان قاعده بسازند. زندگی تلفیقی سنتی-مدرن خودشان را بسازند. آن وقت فایده پیدا کرده‌اند. اثر گذاشته‌اند. برکت پیدا کرده‌اند: از رشدیه تا حاج حسین ملک. از کسروی تا شریعتی. از تناولی تا شاملو. از ارجمند مؤسس کارخانه‌جات ارج تا ایروانی مؤسس کفش ملی.باید دوباره امکان جدی گرفتن زندگی را ایجاد کنیم. باید بتوانیم زندگی را جدی بگیریم. باید "امکان" جدی گرفتن زندگی را برای خودمان و جامعه‌مان ایجاد کنیم.

 

 

 

 مهدی سلیمانیه

۱۷ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

ملوانان زن چرا حامله می شوند؟

✍️ دکتر مجتبی لشکربلوکی


چندی پیش در خبرها آمده بود که در یکی از کشتی های نظامی پیشرفته اروپایی، چندین ملوان زن باردار شدند و با هلی کوپتر به خشکی و سپس به کشورشان باز گردانده شدند. موارد مشابه از این دست که افشاء شده است به ۳۵ مورد از سال ۲۰۰۵ می رسد. این در حالی است که هر گونه رابطه بین زن و مرد در این ناوها مطلقا ممنوع است حتی برای زوج های رسمی. خب چرا چنین اتفاقی می افتد؟ مطمئنا این را نمی شود به گردن دزدان دریایی یا عوامل ناشناخته فضایی انداخت. قبل از اینکه به این سوال پاسخ دهم، سه سوال دیگر هم می پرسم و جواب این سه سوال هم عینا همان مانند سوال اولی است. 

چرا میلیاردها دلار ارز صادراتی به ایران برنگشته است؟ چرا تخصیص ارز با نرخ ترجیحی(دلار ۴۲۰۰ تومانی) را رانت خواران یقه سفید محترم خوردند و یک لیوان آب هم روش؟ 

چرا برخی سر جلسه امتحان تقلب می کنند؟

چرا برخی رشوه می گیرند؟ 

نقطه مشترک ملوانان باردار، رانت خواران، متقلبان و رشوه بگیران چیست؟ 


فساد و هر گونه رفتار غیرقانونی ریشه در چهار متغیر دارد: امکان، توجیه، وسوسه و فشار. 

▫️امکان: یعنی آنکه عملا امکان یک رفتار دیگر غیر از رفتار مورد انتظار وجود داشته باشد؟ مثلا شما نمی توانید به یک دستگاه خودپرداز رشوه بدهید و از او بخواهید که به جای ۲۰۰ هزار تومان پول، به شما سیصد هزار تومان پول بدهد. ماشین است و نفهم و غیرقابل مذاکره. پس شما عملا امکان لابی و رشوه ندارید. 


▫️وسوسه: یک فکر موذی و اغواکننده است که وارد ذهن می شود و ما را به کاری یا استفاده از موقعیتی یا تجربه کردن چیزی دعوت می کند و گاهی اوقات این دعوت را ادامه می دهد تا در برابرش تسلیم شویم. وقتی شما می بینید که با استفاده از ارز دولتی ارزان می توانیدیک ماهه، معادل ۳۰ سال حقوق یک کارمند درآمد داشته باشید، حداقل یک بار وسوسه می شوید.  


▫️فشار: فرض کنید که کالای شما پشت گمرک گیر کرده است و اگر تا هفته بعد ترخیص نشود یک ضرر ده میلیاردی می کنید و نتایج یک عمر زحمت شما بر باد می رود. در چنین موقعیتی شما تحت فشار هستید. یا فرض کنید که فرزند شما بیمار است و تا هفته دیگر اگر عمل نشود می میرد، شما هم پول ندارید، کسی به شما پیشنهاد رشوه می کند! فشار فضا را مساعد می کند برای رشوه، تبانی، تقلب، رابطه غیراخلاقی و ....


▫️توجیه: یعنی اینکه وجدان خود را با یک سری دلایل قانع کنیم. به عبارت دیگر شستشوی اخلاقی دهیم. مثلا به این جملات دقت کنید: همه تقلب می کنند من چرا نکنم؟ همه رشوه می دهند حالا من بچه پیغمبر که نیستم. بابا همه دارند می خورند و می برند، فقط سر ما بی کلاه مونده بود. حتی گاهی اوقات فساد و رفتار غیرقانونی با اتکا به دلایل اخلاقی و اهداف متعالی شستشو داده می شود. 


حالا فکر می کنم جواب سوال معلوم شد: کافیست فضای کشتی جنگی را تصور کنید! در آن کشتی هم امکان خطا وجود دارد، هم وسوسه و هم فشار و در نهایت همه این ها با توجیه، شستشوی اخلاقی می شود و می شود آنچه نباید بشود. 

رانت خواران، متقلبان و رشوه بگیران دقیقا شبیه ملوانان باردار هستند منتها از نوع ملوان زبل! وقتی هم امکان فساد هست (رانت دولتی)، هم وسوسه (هر روز در اخبار تبلیغ می شود)، هم فشار (فشار برای یک شبه پول دار شدن و به باقی ثروتمندان پیوستن) و در نهایت توجیه (وقتی هر کسی دستش به هر جایی می رسد می خورد چرا من نخورم)، شما هم باردار (رانت خوار/متقلب/رشوه بگیر/دزد) می شوید. 

حذف ارتباطات انسانی، کنترل متقاطع اطلاعات، قاعده ثروتت را از کجا آورده ای، عقوبت های بسیار دردناک، انتشار شفاف نتایج پرونده های مفسدین در مهار فساد موثر است. متاسفانه در کشتی ما (کشور ما) هر چهار رکن مربع فساد فراهم است. برای توسعه نیازمند آن هستیم که طراحی های هوشمند انجام دهیم تا مربع فساد در هم شکسته شود.  



۱۳ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

هوش احساسی و سکوت سازمانی


آقای گولمن در کتاب "هوش هیجانی" خود، داستانی را تعریف میکند که حاکی از لزوم توجه به هوش هیجانی است.


"خلق و خوی یک خلبان هواپیمای محلی در امریکا چندان مناسب نبود و با خدمه هواپیما به طور مناسب رفتار نمیکرد و او را شخصی بداخلاق و بد دهن میشناختند. یکبار در هنگام فرود، یکی از چرخ های هواپیما باز نشد و خلبان مذکور تصمیم گرفت که بر فراز فرودگاه دور بزند و در همان حال، به تعمیر چرخ بپردازد. بعد از مدتی، خدمه هواپیما متوجه شدند که بنزین هواپیما در حال اتمام است و هنوز خلبان مشغول تعمیر چرخ هواپیما است. هیچکدام از خدمه به خاطر بدخُلقی خلبان حاضر نشدند این خبر را به او برسانند و بنزین هواپیما تمام شد و هواپیما سقوط کرد"


آقای گولمن در این کتاب، به هوش هیجانی پایین آقای خلبان اشاره میکند و آن را نمونه ای از صدماتی میداند که ممکن است به فرد و اطرافیانش وارد سازد. 


اگر در سازمانی سکوت سازمانی اتفاق بیفتد، آن سازمان محکوم به سقوط است. در ارتباطات دوستانه نیز این موضوع صادق است؛ اگر به دلیل هوش هیجانی پایین یکی از طرفین، طرف دیگر سکوت اختیار کند، بعد از مدتی تعارضات، حل نشده باقی میمانند و منجر به از هم پاشیدن رابطه میشوند. 

۱۳ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🖊کمونیسم چه سرنوشت اندوهباری داشت

مهدی تدینی




وقتی او را در دادگاه نشاندند باورش نمی‌شد آخرین ساعات زندگی او و همسرش است. در دادگاه سر همه داد می‌زد. وقتی حکم اعدام او و همسرش در دادگاهی صحرایی در عرض چند ساعت صادر شد، فریاد می‌زد: «مرگ بر خیانتکاران! تاریخ انتقام ما را می‌گیرد!» وقتی می‌خواستند دست آن‌ها را ببندند مقاومت می‌کردند. آن‌ها را کت‌بسته به بیرون دادگاه بردند، چشم‌بند زدند و جوخۀ اعدام ماشه را چکاند. مردی که ۳۴ سال بر رومانی دیکتاتورانه حکومت کرده بود، غرق خون، بر زمین افتاد. پزشک آمد و زوج دیکتاتور را معاینه کرد تا مطمئن شود آن‌ها مرده‌اند...


نیکولای چائوشسکو روستازاده بود، در نوجوانی به بخارست آمد و آموزش کفاشی دید. استادش کمونیست بود و او هم در ۱۹۳۲ به حزب پیوست. در طول ۱۲ سال بعد چندین بار به دلیل فعالیت کمونیستی علیه رژیم شاه کارول، زندانی شد. در ۱۹۴۰ رژیمی فاشیستی در رومانی به قدرت رسید و بسیاری از کمونیست‌ها بازداشت شدند. چائوشسکو با گئورگی گئورگیوـ‌دژ هم‌سلول شد، کسی که در حزب کمونیست مقام بالایی داشت و بعدها حامی اصلی چائوشسکو شد.


در آخرین روز سال ۱۹۴۷ در رومانی «جمهوری خلق» اعلام شد و پیشرفت سیاسی چائوشسکو نیز آغاز شد. در ۱۹ سال آتی او پله‌پله در مدارج حزبی بالا رفت. ۱۹۵۴ دبیر کمیتۀ مرکزی در امور سازمانی شد که مقام بسیار مهمی برای بسط قدرت او بود، و سال بعد هم به ادارۀ سیاسی حزب که ۱۱ عضو داشت رسید، تا این‌که در سال ۱۹۶۶ پس از مرگ همان گئورگیو‌ـ‌دژ جانشین او شد. ابتدا به نظر می‌رسید می‌خواهد اختیارات حکومتی را بین افراد تقسیم کند، اما این فقط برای اول کار بود. او یکی‌یکی عناوین و سمت‌ها را تصاحب کرد. 


چند سال نخست اوضاع خوب بود و حتا محبوبیت هم داشت، به دو دلیل اصلی: یکی رونق اقتصادی در اواخر دهه ۱۹۶۰ و دیگری سیاست مستقلانه‌ای که او در بلوک شرق در پیش گرفته بود و آشکارا با شوروی مخالفت می‌کرد. او به غرب نزدیک شد، نیکسون در سال ۱۹۶۹ از رومانی دیدار کرد و چائوشسکو در ۱۹۷۰ به آمریکا رفت. او حتا سرکوب بهار پراگ را محکوم کرد.


در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ به چین و کرۀ شمالی سفر کرد و در آنجا «پیشواپرستی» (کیش شخصیت) را از نزدیک مشاهده کرد و به خیال آن افتاد که پیشواپرستی را در رومانی نیز ایجاد کند. سال ۱۹۷۴ مقام ریاست‌جمهوری را هم بر عهده گرفت و از این پس خود را رسماً «پیشوا» نامید. نوعی دیکتاتوری استالینی ساخت، همراه با پیشواپرستی پررنگ و لعاب. هر سال در زادروز او کتاب شعری در ستایش او منتشر می‌شد و انواع القاب گزاف به او داده می‌شد: پسر خورشید، فرمانده کبیر، خدای زمینی و...


طبیعی بود که این نوع پیشواپرستی او را دچار پارانویا می‌کرد: او به دلیل امنیتی نزدیکانش را در سمت‌های مختلف می‌گمارد، به دلایل امنیتی هیچ لباسی را دوبار نمی‌پوشید، هر جا می‌رفت باید آنجا استریل می‌شد و صدها مأمور کارشان انجام همین امور بود. همسر او، النا، هم در این کیش شخصیت پابه‎پای شوهرش می‌آمد و خود را «مادر عاشق ملت» نامیده بود. و همزمان پلیس مخفی هر نوع مخالف و مخالفتی را سرکوب می‌کرد. 


صنعتی‌سازیِ بی‌تناسب باعث پکیدن اقتصاد، به خصوص بخش زراعت شده بود. حقوق‌ها پرداخت نمی‌شد، برق جیره‌بندی بود، مواد غذایی برای تأمین پول صادر می‌شد. اما او همچنان شیفتۀ طرح‌های صنعتی عظیم بود. وقتی در دوران گورباچوف در شوروی نسیم اصلاحات (پروستروئیکا) وزیدن گرفت، چائوشسکو آنقدر غرق پیشواپرستی خودساخته‌اش بود که محال بود بفهمد تاریخ به زودی ورق خواهد خورد.

 

اما قطار خودکامگی رفته‌رفته به ایستگاه آخر می‌رسید. در دسامبر ۱۹۸۹ در تیمیشوارا اعتراضات گسترده‌ای شکل گرفت و نیروهای امنیتی آن را به شدت سرکوب کردند. چائوشسکو اعتراضات را ناچیز می‌انگاشت و در کمال خوش‌خیالی از قضا در آن روزها به تهران سفر کرد. پس از سفر دو روزه‌اش به ایران، وقتی در ۲۱ دسامبر در برابر جمعیتی انبوه در بخارست سخنرانی می‌کرد، ناگهان جو علیه او شد و مردم او را هو کردند. دیکتاتور بهت‌زده باورش نمی‌شد انقلاب درست در یک‌قدمی اوست. پخش مستقیم سخنرانی او قطع شد و درگیری‌ها بالا گرفت. چائوشسکو و النا با هلکوپتر از آنجا گریختند. اما فردای آن روز سربازان ارتش آن‌ها را بازداشت کردند و برای آنکه نیروهای امنیتیِ رژیم را وادار کنند اسلحه را زمین بگذارند، بی‌درنگ دادگاهی چندساعته تشکیل شد و حکم اعدام زوج دیکتاتور بدون فوت وقت صادر شد. اعدام آن‌ها ناقوس پایان رژیم سوسیالیستی در رومانی بود. و کمونیسم چه سرنوشت اندوهباری داشت...

۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی