شیدایی به سبک ایرانی

راهکارهای نوین روانشناسی رابطه در همسریابی و همسرگزینی و استفاده درست از سایت همسریابی شیدایی برای ازدواج دائم و موقت

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ» ثبت شده است

چرا نمی‌توانیم زندگی را جدی بگیریم؟


▪️ در فضای "سنتی"، غالب چیزها جدی گرفته می‌شوند. در سنت، معماری جدی است: بناها برای نه ده سال و بیست سال، که برای صد سال و دویست سال و هزار سال ساخته می‌شوند. به خانه‌های قدیمی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان فکر کنیم. به مساجد قدیمی. به مسجد جامع اصفهان که هزار و سیصد سال سرپاست و مدام به آن افزوده شده است.  غذا خوردن در سنت جدی گرفته می‌شود: غذاهای سرد و گرم را نمی‌شود با هم خورد. برای غذا خوردن باید وقت معین داشت. برای غذا پختن، باید وقت گذاشت. به غذاهای سنتی فکر کنیم. هنرهای سنتی ایرانی، اصول و قواعد دارند. شاگردی عمرانه میخواهند. پر کار هستند. ظرافت دارند. به تذهیب و مرقع‌سازی و خاتم‌کاری و کاشی‌کاری سنتی فکر کنیم.. در سنت، زندگی جدی گرفته می‌شد. 

▪️ مدرنیته در غرب، آمد و سنت پیشین را بر هم زد. نهادهای سنتی دینی و فرهنگی را به حاشیه برد یا کارکردی دیگر و محدودتر به آنها داد. یا تغییر شکل‌شان داد (مثل بسیاری از مکتب‌های مذهبی که در شکل دانشگاه ادامه حیات دادند).  اما بعدتر، خودش "سنت مدرن" ساخت: برای خودش قاعده ایجاد کرد. این قاعده‌ها، سفت و سخت اما متفاوت از سنت پیشین، باعث شدند باز زندگی مدرن جدی گرفته‌شود. اصول و قواعدی باشد. در دانشگاه مدرن، اخلاق سفت و سختی حاکم است: دانشجو حق برقراری ارتباط شخصی و عاشقانه با استادش را ندارد. استاد، حق ازدواج با دانشجوی تحت نظارت علمی‌اش را ندارد. مالیات دادن جدی است. توهین به دین و ملیت و نژاد دیگری، عواقب سختی دارد. معماری مدرن در شهر مدرن قاعده‌های سفت و سختی دارد.  مگر کسی می‌تواند نمای ساختمان بنایی قدیمی را که مالکیتش را دارد، کامپوزیت کند؟ مگر می‌توان به راحتی درختی را خشک کرد و برید؟ مدرنیته هم سنت خودش را به وجود آورد. زندگی در جهان مدرن هم جدی گرفته می‌شود.

▪️ ما کجاییم؟ جایی بین سنت و مدرنیته. نه سنتی، نه مدرن. شبه مدرن. کژمدرن. سنت‌هایمان را از دست داده‌ایم. مدرنیته خودمان را هم نساخته‌ایم. میان‌مایه. در وسط. مبهوت. سر در گم. مقلد ِ نصفه و نیمه. ناتمام. این است که معماری‌مان قاعده‌های سفت و سخت سنتی ندارد. قواعد مدرن هم ندارد. ساختمان‌هایی که پانزده‌ساله کلنگی می‌شوند. غذا خوردن‌مان هم قاعده ندارد. برایش وقت نمی‌گذاریم.  لباس پوشیدن‌هایمان هم امضای فرهنگی مشخصی ندارد. هنرمان هم سر در گم شده است. چهره‌های اصلی هنرهای سنتی‌مان یکی یکی محو می‌شوند. هنرهای سنتی‌مان تداوم نمی‌یابند و گم می‌شوند. محیط زیست‌مان را جدی نمی‌گیریم. قواعد مدرن خودمان را هم نیافریده‌ایم: استاد مدعی‌مان، وابستگانش را به دانشگاه می‌آورد و استخدام می‌کند. مشخص نیست که سزای استادی که دانشجویش را استثمار می‌کند یا از او سوء استفاده جنسی می‌کند چیست. تقلب علمی مجازات جدی ندارد و عادی می‌شود. رانندگی‌مان بی قاعده‌است. ما، این وسط، در میانه، زندگی‌مان را جدی نمی‌گیریم. زندگی برای ما جدی نیست. 
ما، امکان جدی گرفتن زندگی را از دست داده‌ایم.

▪️ عجیب نیست که راحت بمیریم. عجیب نیست که این همه تصادف داشته باشیم و سرطان بگیریم و هزار هزار تصادف کنیم و خبر اختلاس بشنویم. عادت می‌کنیم. می‌گذریم. 

▪️ راهش چیست؟ شناخت جدی سنت. وام گرفتن‌هایی از سنت. بازگشت آگاهانه به دل سنت و گزینش و شکل دادن به عناصری از سنت که به درد امروز ما می‌خورند. به نیازهایمان پاسخ می‌دهند: در پوشیدن. در خوردن. در ساختن. در زیستن. و زدودن بخش‌هایی که کرامت انسان را زخم می‌زند.

▪️ خوب‌هایمان، توانسته‌اند به صورت معجزه‌آسایی، زندگی را جدی بگیرند. برای خودشان قاعده بسازند. زندگی تلفیقی سنتی-مدرن خودشان را بسازند. آن وقت فایده پیدا کرده‌اند. اثر گذاشته‌اند. برکت پیدا کرده‌اند: از رشدیه تا حاج حسین ملک. از کسروی تا شریعتی. از تناولی تا شاملو. از ارجمند مؤسس کارخانه‌جات ارج تا ایروانی مؤسس کفش ملی.باید دوباره امکان جدی گرفتن زندگی را ایجاد کنیم. باید بتوانیم زندگی را جدی بگیریم. باید "امکان" جدی گرفتن زندگی را برای خودمان و جامعه‌مان ایجاد کنیم.

 

 

 

 مهدی سلیمانیه

۱۷ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 تجربه فرهنگی – تالاپ تولوپ



شاید برای خیلی از ما این سئوالی آشنا باشد که پروسه یک سکس عالی باید چقدر طول بکشد؟ آیا چیزی به نام ایده آل یا استاندارد در این باره وجود دارد؟

دومین بار که به ایران و کمی بعد به خوزستان آمدم؛ می شنیدم عرب ها می توانند تا دو ساعت تالاپ تولوپ کنند. در دوران دبیرستان در آمریکا، میان ما بچه ها این باور بود که خانم های سیاه پوست اگر پارتنرشان کمتر از نیم ساعت دوام بیاورد، به سبب دیر ارگاسم شدن، دیوانه و وحشی می شوند. توصیه این بود دختران سیاه پوست را به پسران سیاه پوست واگذار کنیم. کبوتر با کبوتر، خرس با خرس.

بعدها فهمیدم خیلی از این چیزها افسانه و شایعه است. نه ارتباطی به قومیت دارد، نه ارتباطی به محل جغرافیایی. اما هنوز این پرسش مهمی است. این که یک پروسه سکس خوب، آیا Timing مشخصی دارد؟

در یک Social Experience، یک پسر به میان دختران آمریکایی یا توریست می رود و از آن ها دقیقا همین پرسش را می کند. این که دوست دارید پارتنر عاطفی شما، پروسه سکس اش چقدر طول بکشد؟ کسی می گوید به مودش در آن لحظه بستگی دارد. دیگری می گوید 5 دقیقه، آن یکی نیم ساعت (Half hour) و حتی کسی می خواهد یک ساعت کمتر نباشد!

پسر مصاحبه کننده می گوید من پروسه سکس ام 10 ثانیه طول بکشد راضی کننده است؟ بعضی می گویند نه، یکی می گوید مهم دوست داشتن است. اما دیگری می گوید بلند می شود و می رود. در هر حال، پاسخ ها متفاوت است.

تماشای این ویدئو از دو بابت جالب است. آن دخترخانمها درباره این مساله با کمترین خجالت و خیلی رک صحبت می کنند. در اصل در فرهنگ غربی ها، صحبت درباره "ترجیحات" یا "انتظارات" درباره رابطه های جسمی نه تنها تابو نیست، که مثل صحبت درباره لباس مورد علاقه یا موسیقی، یک مساله قابل بحث تلقی می شود. درست است یا غلط؟ نمی شود حکم داد. اما من این فرهنگ را به دلیل رک و صادقانه بودنش می پسندم.

 در ایران، حتی میان پارتنرها صحبت درباره این مسایل به سختی رخ می دهد. در فرهنگ خاورمیانه "شرم" از حرف زدن در این باره هنوز شکلی از نجابت است. حال آنکه باید انتظار داشت اجتناب یا خجالت کشیدن از صحبت کردن درباره این مسایل، دست کم با پارتنر، از لحاظ فرهنگی جا بیفتد. نجابت درباره مسایل معاشقه و سکس در میان پارتنرهای عاطفی، از نظر من، یک پدیده غیرطبیعی است.

نکته دیگر این که دخترخانم هایی که تجربه سکس داشته اند درباره Timing آن واقع بینانه تر حرف می زنند. آمار دقیق Alfred Kinsey's (محقق مشهور آمریکایی) در آمریکا نشان می دهد از هر 10 مرد، 7 نفر متوسط پروسه سکس شان تا 2 دقیقه است.

کینزی می گفت تنها یک تن از ده نفر می تواند بیش از 12 دقیقه سکس کند. افرادی که از نظر او Junkie orgasm دارند. او معتقد بود که دیر ارگاسم شدن لزوما نشانه سلامت جنسی نیست، آن را نقطه مقابل زود آمدن یا Premature ejaculation (rapid ejaculation) می گذاشت. به عقیده او  سه نفر باقی مانده، از این دو گروه بودند.

امروزه داروهایی برای افزایش زمان پروسه سکس (Intercorse) وجود دارند که البته عوارضی با خود دارند. خاطرم هست در ایران برخی به آن قرص های "کمر سفت کن" می گفتند. و من تا مدت ها فکر می کردم کمر، و میزان سفت و شل بودن کجای کمر دقیقا با زمان ارگاسم یا نعوظ طولانی تر در مردان رابطه دارد. (چشمک)

 در مقابل منتقدانی هستند که مردان را به جای مصرف قرص برای طولانی تر شدن زمان سکس، دعوت به انتخاب Position ها یا اهمیت دادن به معاشقه می کنند. ثابت شده از میان هشت Position اصلی برای سکس، در برخی، زمان سکس ها طولانی ترند.

به این موضوع فکر کنید. این که Timing مهمتر است، یا Quality سکس. شاید هم ترکیبی از هر دو. همه ما با مساله سکس در زندگی مان روبرو هستیم و بخشی از زندگی اجتماعی مان است. مطالعه علمی در این باره، می تواند ذهن را تصحیح کند تا انتظاراتی تخیلی نداشته باشیم. امیدوارم تماشای این ویدئو از جوانان فرهنگی دیگر برای تان جالب باشد.

۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 سیاست – دولت در سایه


برداشت اول


کوتاه اگر بگویم، سازمان اطلاعات آمریکا، همیشه عملیات هایش را در دو سطح متفاوت انجام می دهد. عملیات های سری (Covert Operation)، و عملیات های زیرزمینی (Clandestine Operation).


آن ها عادت دارند پس از گذشت 70 سال، بسیاری از عملیات های زیرزمینی خود را فاش  (Freedom of Information Act) کنند. CIA در مقابل، عملیات های سری را نه تنها فاش نمی کند، که انکار می کند. عملیات هایی که در دانشگاه به آن ها می گفتیم No-Man’s-Land، یعنی سر به مهر می مانند. به عنوان نمونه عملیات CIA در سرنگون کردن مصدق حدود 68  سال بعد فاش شد. عملیاتی که اگر با حمایت  انگلستان اتفاق نمی افتاد، "شاید" سبب تغییر مسیر تاریخِ دموکراسی در ایران می شد.


به نظرم دوران عملیات های CIA، به دو دوره قبل از ظهور بن لادن و بعد از آن تقسیم می شود. این را از بودجه عمومی، حجم و خروجی عملیات ها می شود فهمید. پس از حادثه سپتامبر بود که نه تنها سازمان های امنیتی موازی در آمریکا بوجود آمدند، که سازمان سیا مبدل به عظیم ترین و قدرتمندترین سیستم کسب اطلاعات در جهان شد.


برخلاف تصور عموم، این ارتش نیست که در انحصار کامل ریاست جمهوری آمریکا است. بسیاری از عملیات های نظامی در آمریکا، نیاز به تایید کنگره و سنا دارد. از این رو رئیس جمهورهای آمریکا عادت دارند ازطریق سازمان سیا، به عنوان یک سازمان عملیاتی ضربتی، بدون نیاز به تایید آن دو نهاد برای رسیدن به اهداف شان اقدام کنند. 


ماموران خارج از Office این سازمان چگونه کسب اطلاعات می کنند؟ آن ها که به Operative مشهور هستند و حدود 4000 نفر تخمین زده می شوند، از تکنولوژی های پیچیده و فنآوری های فرا زمینی گرفته تا موادمخدر، سکس، الکل و پول برای کسب اطلاعات و نفوذ در میان نظامیان، دیپلمات ها و افراد کلیدی دیگر کشورها، حتی کشورهای دوست استفاده می کنند.


بسیاری از تکنولوژی هایی که امروز برای Public قابل استفاده است مانند دوربین های دیجیتال روی تلفن همراه، از سال 1979، یعنی 39 سال پیش، با دقت 2 مگاپیکسل توسط CIA استفاده می شده است. حال می توانید تصور کنید که امروز، آن ها از لحاظ فنآوری چقدر می توانند پیش روتر باشند. یا این که سال ها توسط دختران زیباروی اکراینی و مجارستانی و هنرپیشه های درجه دو سینمای هالیوود از سران کشورهای عرب به خصوص عربستان و لبنان کسب اطلاعات می کردند و به اسرائیلی ها انتقال می دادند.


آن ها در کشورهایی چون ایران، عراق، گرجستان یا مصر با فراهم کردن فرصت های تحصیلی برای فرزندان افراد پرنفوذ، پرداخت هزینه درمان وابستگان درجه یک این افراد، و پیشنهادهایی مشابه برای دانشمندان یا افراد نخبه مشغول در نهادهای حساس ، آن ها را تشویق یا وادار به انتقال اطلاعات می کنند. سازمان CIA، با واسطه یا بی واسطه، هر روز، و هر ساعت در حال یافتن افراد مناسب (Right People) برای کسب اطلاعات و انجام پروژه های نفوذِ میدانی است.


در فضای کسب اطلاعات غیرمیدانی، اخیرا، جنگ اطلاعات آنچنان بالا گرفته که CIA، و موساد و FSB (روسیه)، با استفاده از بدافزارها و ویروس های اینترنتی اقدام به نفوذ و کسب اطلاعات از کشورها می کنند. بدون شک، بزرگترین عملیات رسوخ و هک سیستم از زمان پیدایش دنیای کامپیوتر تاکنون به دستور باراک اوباما و واحد 8200 (Unit 8200) ارتش اسرائیل بر علیه ایران انجام شد که احتمالا سبب اختلال و نشت اطلاعات گردید. پخش ویروس Stuxnet که یک خرابکاری محرز در نیروگاه اتمی بوشهر بود.


ادعا می شود CIA برای آن به میان کارشناسان روس شاغل در این نیروگاه نفوذ کرد و این ویروس را از طریق فلش مموری یکی از آن ها وارد سیستم های نیروگاه نمود. استاکسنت یکی از پیچیده ترین و حیرت انگیزترین ویروس های جهان از لحاظ الگوریتم رفتاری بود. ایرانیان با مطلع شدن از آلوده شدن سیستم ها جلوی گسترش آن را اما سد کردند. پیچیدگی رفتاری Stuxnet تنها در انتقال اطلاعات نبود، بلکه با بالا بردن غیرعادی دور حرکت سانتری فیوژها، سبب داغ شدن و سوختن و از کارافتادن آن ها می شد. 


 پس از این اتفاق بود که ایران برای انتقام از این دو کشور با منظم و قدرتمند کردن ارتش سایبری اش موفق شد به نقاط حساس نظامی یا دولتی آمریکا و اسرائیل نفوذ و دست به رشته عملیات های چشم در برابر چشم بزند. ارتش سایبری ایران حتی موفق شد به تاسیسات نظامی اسرائیل و برق رسانی و آب رسانی ایالات متحده ضربه هایی وارد کند. اتفاقی که رسانه ای نشد اما به عنوان انتقام ایران از نفوذ Stuxnet به تاسیساتش تلقی شد.


پس از آغاز جنگ بر علیه القاعده بود که CIA یک پروژه عجیب و غریب با عنوان Greystone را آغاز کرد. عملیات سنگ خاکستری با هزینه 1 میلیارددلاری اولیه اش در اصل برای ترور رهبر القاعده، بن لادن بود. (ادامه دارد)


بعدها این پروژه به عراق کشیده شد. اداره تخمین امنیت ملی آمریکا (NIE) اعلام کرده بود که عراق سلاح کشتار جمعی (WMD) ندارد، اما CIA با پرونده سازی و آماده سازی یک مهندس نظامی با نام رمز Curvebella برای دادن گزارش های دروغ درباره سلاح های کشتار جمعی و شیمیایی عراق به روزنامه های انگلیسی، احساسات دیپلمات های اروپایی را تحریک کرد.


سازمان  CIA موفق شد با به راه انداختن جنگ روانی و نرم، کنگره آمریکا و کشورهای اروپایی را ترغیب به حمله به عراق کند. اتفاقی که نخست وزیر انگلیس تونی بلر، بعدها به خاطر گمراه شدن درآن توسط امریکایی ها، به شکل رسمی از مردم انگلستان عذرخواهی کرد.


 عملیاتی که سبب شد با نبودن صدام حسین و از میان رفتن هسته مرکزی دولت در عراق، گروه داعش که افراد رده بالای آن از افسران امنیتی بعثی استخبارات عراق بودند پدید آید. رافض احمد الوان، مهندس نخبه ای بود که بعدها مشخص شد CIA با وعده دادن اقامت به او و خانواده اش، او را وادار به گمراه کردن رسانه های غرب برای دادن اطلاعات گمراه کننده بر علیه کشورش و درباره توان نظامی صدام حسین کرده است.


برداشت دوم


بازگشتم به آمریکا مصادف با مراسم تحلیف باراک اوباما بود. امنیتی ترین مراسم یک رئیس جمهور در سطح جهان. با این که مقابله با احتمال وقوع عملیات تروریستی در آمریکا برعهده FBI است، اما CIA برای پرزیدنت سنگ تمام گذاشت. 


لحظه ای که اوباما سخنرانی می کرد، چهار و نیم تن شیشه ضد گلوله میان او و حضار بود. ادعا می شود 25 هزارو 600 مامور امنیتی تربیت شده توسط CIA در سراسر واشنگتن، ویرجینیا و مریلند در میان مردم گمارده شده بودند. SMS ها،  ایمیل ها و مکالمات تلفنی همه افراد ساکن در این سه منطقه هر ثانیه کنترل می شد.


 توسط اتومبیل های سیار CIA که بر روی آن ها دیش ها و برچسب های شبکه های خبری بود، ذرات هوا لحظه به لحظه برای جلوگیری از حمله بیولوژیک در مراسم آزمایش می شد. 700 تک تیرانداز (Sniper) از داخل هلیکوپترها و پشت بام ها منطقه را کاور می کردند. آن ها می توانستند علی رغم وجود بادِ با سرعت بالا (25–31 mph) در روز مراسم تحلیف، سکه یک دلاری را از یک کیلومتری مورد هدف قرار دهند. 


 سازمان CIA آن روز، از 56 سازمان زیرمجموعه اش برای تامین امنیت کمک گرفت. در میان آن ها حتی طیف وسیعی از مذاکره کنندگان آماده برای گفتگو با گروگانگیران احتمالی، نیروهای SWAT و متخصصان تحلیلگر رفتاری بودند که از طریق دوربین های به ظاهر رسانه ای در اطراف کاخ سفید یا دوربین های وصل شده به  پایه هلیکوپترهای Black Hawk در بالای مراسم، در حال تماشای حالت بدن، میمیک صورت و زبان بدن شرکت کنندگان یا مردم حاضر در صحنه برای پیش بینی رفتارهای Aggressive یا خطرناک بودند.


سازمان CIA، در حالیکه که همه افرادی که از ده روز پیش از تحلیف همه اعراب و آفریقایی تبارهایی که چک های بالای 2 هزار دلار نقد کرده بودند را مورد بررسی قرار می داد، خواست تا به خاطر دزدیده شدن یک اتومبیل پلیس 7 روز قبل ازمراسم، سیستم شماره گذاری روی سقف اتومبیل های پلیس برای تشخیص حضور احتمالی اتومبیل گم شده در مراسم تحلیف تغییر کند. 


آن ها حتی به بررسی پیشینه تمام مشتریان اخیر فروشگاه های کشاورزی و خدماتی آمریکا پرداخته بودند که از 65 روز قبل از مراسم اقدام به خرید کود شیمیایی کرده بودند. ماده‌ای که می تواند برای ساخت بمب انتحاری بکار رود.


 همه این اطلاعات به طور همزمان در مرکز تحلیل تهدیدها (Washington Regional Threat Center) و FBI برای بار دوم آنالیز می شد. همین مرکز بود که اعلان هشدار داده بود که در تظاهرات اعتراض به سقط جنین که سه روز پیش در اطراف کاخ سفید برگزار شده بود، سه زن در حال عکس برداری از جایگاه آماده تحلیف هستند، مراسمی که 8 دقیقه بعد از شروع، FBI افرادی را در آن دستگیر کرد. 


 وقتی صدها تن از بهترین غواصان نظامی کشور در زیر دو رودخانه Potomac و Anacostia، در زیر آب در حال ارسال اطلاعات از سلامتی آب یا نبود شی مشکوک برای مراکز فرماندهی سیار CIA بودند، آن سوتر، در پناهگاه زیر زمینی مخوف Cheyenne (Cheyenne Mountain Complex)، نخبگان ارتش در کنار نخبگان سیا مشغول رصد و تحلیل هر حرکت مشکوک افراد حاضر در مراسم بودند. آنها همچنین آمادگی انتقال رئیس جمهور و معاون او به این مرکز زیرزمینی در صورت وجود یک بحران را داشتند. 


آمریکایی ها اتفاقا به دنبال یافتن سازه های مشابه Cheyenne در ایران هستند. سازه هایی که از سال ها پیش به عنوان محل اسِکان سران در زمان های بحرانی یا پناهگاه های زیرزمینی موشکی استفاده می شود. گفته می شود تلاش آن ها که اخیرا قصد داشتند از طریق فعالیت های به ظاهر محیط زیستی افراد آموزش دیده برای یافتن نشانه هایی از این پناهگاه ها اقدام کنند توسط نیروهای امنیتی ایران شناسایی شده است. (ادامه دارد)



برداشت سوم


سابقه عملیات های CIA در ایران، از سال 1952، یعنی 67 سال پیش آغاز شده است. اولین حضور رسمی آن ها عملیات سرنگونی دکتر مصدق بود که می شود آن  را ترورِ روند دموکراسی در ایران محسوب کرد. این که چرا CIA و MI6 انگلستان هربار در ایران بارقه هایی از دموکراسی شکل گرفته وارد عمل شده و سیستم سیاسی ایران را به عقب رانده خود پرسشی جدی است. 


ریگان، رئیس جمهور آمریکا دوبار از ایرانیان ضربه خورد. یکی به خاطر حادثه گروگانگیری کارمندان سفارتش در تهران، و دیگری به خاطر حادثه گروگانگیری دیگری در لبنان، که شهید عماد مغنیه آن را رهبری می کرد. پس از حادثه سفارت، یکی دیگر از مهمترین حوزه های ورود CIA به ایران، تدارک دیدن معامله ای بود که در ازای ارسال موشک واسلحه به ایران برای جنگ علیه عراق، ایران شهید مغنیه را راضی به آزاد کردن گروگان ها در لبنان کند.


 اسرائیل که در آن زمان صدام حسین را دشمن شماره یک خود می دید، به عنوان یک کاتالیزور، نه تنها پس از عملیات موفق و شگفت انگیز هوایی ایرانیان (Operation Scorch Sword) در بمباران نیروگاه هسته ای عراق، در راستای تکمیل عملیات ایران، اقدام به بمباران هوایی (Operation Babylon) سایت های نیروگاه اتمی عراق کرد، که گفته می شود تصمیم گرفت برای سرعت بخشیدن به آزادی گروگان های آمریکایی، از انبارهای خود به جای امریکا به ایران اسلحه و مهمات ارسال کند. 


 مساله همکاری پنهانی و دیپلماتیک -نظامی ایران، آمریکا و اسرائیل در اوایل جنگ تحمیلی از موضوعاتی است که در ایران درباره آن صحبت نمی شود اما در آمریکا با رسوایی ایران کنترا (Iran Contra affair) شهرت یافت و در نهایت سبب نابود شدن آینده سیاسی رونالد ریگان شد. نشریه فارین پالیسی در سپتامبر 2013 اما اعلام کرد مذاکره کننده ارشد ایران در این همکاری سه جانبه آقای حسن روحانی بوده است. آیا این مساله واقعیت دارد؟ هنوز نمی دانیم.


سازمان CIA ، و همین طور سازمان موساد اسرائیل، از سال های بعد که ایران در راس دشمنان این دو دولت قرار گرفت همیشه در صدد جمع آوری اطلاعات و نفوذ به دیپلمات های سطح بالا، نظامیان و مراکز حساس علمی و نظامی ایرانیان بوده اند. اما کنترل شدید ایران روی عبور و مرور توریست ها، قطع روابط دیپلماتیک و همین طور بستن خیلی از راه های معمول از جمله ورود قدرتمند سازمان اطلاعات سپاه به دایره بازی، سبب شد که CIA، به دنبال راه های جایگزین و غیرمستقیم برای کسب اطلاعات از ایرانیان باشد. 


امروزه یکی از آشکارترین راه ها برای انتقال اطلاعات به مراکز تحلیل CIA، انتخاب افرادی در ایران یا خارج ازایران است که در صورت دستگیری یا افشا شدن عملیات، قبول جاسوس بودن یا ناقل اطلاعات حساس بودن برای آن ها نه تنها مضحک و غیرقابل قبول به نظر آید، که معرفی آن ها سبب تولید هزینه های رسانه ای فراوان برای حکومت ایران شود. آن ها برای آماده سازی  Sleeperها، ماه ها برنامه ریزی های پیچیده می کنند و ممکن است هرکسی را انتخاب کنند. افرادی که آن ها را در موقعیت های قطعی، برای کسب اطلاعات حساس و قابل استفاده آماده می کنند.


 به همین سبب جامعه دانشمندانی که در مراکز حساس کار می کنند، فرزندان مقامات کشوری، افراد فعال در زمینه حقوق بشر، معماران و مهندسان بناهای حکومتی و نظامی کشور، دانشجویان نخبه بورسیه در غرب، روزنامه نگاران فعال در نهادها، رانندگان و محافظانِ مقامات، بازنشستگان نظامی و امنیتی، افراد فعال در اتاق های بازرگانی، بانک ها و حتی پزشکان و پرستارانی که بر درمان مقامات ایران نظارت دارند تنها بخش بسیار کوچکی از مهمترین اهداف انسانی آن ها برای کسب اطلاعات میدانی هستند.


پای کسب اطلاعات و جاسوسی که به میان آید، هیچ فردی ایمن نیست. نیروهای امنیتی به خوبی واقفند که هرکس نقطه ضعفی دارد و این مهم برای سرمایه گذاری بر روی او کافی است.  به همین سبب کسی ممکن است بداند که یک جاسوس استخدام شده نیست، اما نداند شیوه سو استفاده سازمان های امنیتی از او به گونه ای است که بدون این که خود بداند، عامل انتقال اطلاعات حساس شده و بر علیه امنیت ملی فاجعه آفرینی کرده. 


ده سالی است که FBI به طور مداوم سعی می کند با ویدئوهای آموزشی به دانشجویان آمریکایی در چین و روسیه بیاموزد که این دو کشور به سادگی می توانند از آن ها Sleeper بسازند و برعلیه امریکا مورد استفاده شان قرار دهد. از این رو اگر روزی متوجه شدید در ایران یک استاد فیزیک دانشگاه، محقق محیط زیست یا فعال حقوق بشری متهم به اقدام علیه امنیت ملی به خاطر افشا یا انتقال اطلاعات شد خیلی تعجب نکنید، زیرا او ممکن است به سادگی خواسته یا ناخواسته، عامل انتقال اطلاعات حساس شده باشد.






۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 سیاست – زامیاد آبی


▫️ برداشت اول 


خلاقیت در بیان و نشان دادن، هنر بزرگی است. شما وقتی خلاقانه به موضوعی می پردازید نه تنها سبب جذب مخاطب آن اثر می شوید، نه تنها به خود اعتباری ماندگار می بخشید، که کمک می کنید تا از زاویه ای نو و نادیده موضوعی دیده شود. 


▫️ برداشت دوم


شیوه Presentation، یا نمایشِ اثر مهم است خلاقانه باشد. چه یک تز دکتری باشد، چه فرش قرمز یک اثر سینمایی باشد، و چه نمایش یک اثر مستند از یک بحران زیست محیطی باشد. این که چقدر Presentation ما خلاقانه، قدرتمند و پرجزئیات است نشانه ای مهم از اشراف مبتنی بر دانش طراحش است. همین طور، نشانه ای از تبحر و قطعیت برای آن اثبات آن ادعا یا  نمایش اثر هنری.


▫️برداشت سوم


نیسان آبی زامیاد نماد مهمی از بحران خلاقیت در ایران است. محصولی که به وضوح نشان می دهد سازنده آن مادامی که تصور می کند این حوضِ چهارچرخ را می تواند بفروشد، پس تولیدش می کند. یک تصور پوک! 


سازنده لزومی به خلاقیت یا پیچیدگی در محصولش نمی بیند چون تصورش از مشتری، همان خریدار 40 سال پیش است. به عبارت بهتر، او از کارخانه اش بیرون نمی آید تا ببیند جهان چگونه عوض شده، پیچیده و محتاج نوآوری های جدید در "استراتژیِ بیان" شده. جهان او، همان چهاردیواری محدود توانایی های کپک زده خودش است. 


پرداخت رسانه های داخلی ایران به مسایل امنیتی، از شیوه مصاحبه گیری از متهمان امنیتی تا ساخت تله مستندهایی که قرارست به ما نشان بدهند گروه ها یا افراد دستگیر شده چقدر خطرناک، جاسوس یا صدمه زننده بوده اند درست در سبک و سیاق تولید زامیاد آبی است.


 به عبارت بهتر، در فکر ِتباه اغلب سازندگان این مجموعه های تصویری هنوز این باور نهفته است که تماشاگر آن ها انسان های با مغز و تجربه 40 سال پیش اند. این سازندگان،  اغلب، به دلیل کندذهنی، به دور از جامعه بودن و کم سواد بودن در مباحث تولید محتوی، و از همه بدتر، اضطراب پنهان و تعجیل در ساخت برای پروژه های سریع قانع کردن، از درک این عاجزند که یک Presentation بد و کپی پیستی دیگر، از خروجی های نمایشی آن ها آثاری در نهایت کمدی، و داستان واره هایی در سطح اقناع سازی رده سنی نوجوان دبیرستانی می سازد.


 آیا آن ها به این فکر می کنند که صدها هزار استاد دانشگاه، متخصص روان شناس، جامعه شناس یا تحلیل گر باهوش نیز مخاطبان این مصاحبه ها و تله مستندها هستند؟ آیا از خود می پرسند وقتی دست به ساخت چنین مجموعه هایی می زنند دقیقا مغز کدام مخاطب را هدف گرفته اند؟ مخاطبانی با چه IQ و سواد رسانه ای؟ اصلا آیا قبل از ساخت چنین مجموعه هایی آن ها "فکر" می کنند؟ یا اول می سازند، بعد سر فرصت فکر می کنند؟


▫️برداشت چهارم


حماقت در مدیریت Public Policy این نظام، که بخشی مهم از آن رسانه های تصویری است، از نگاه من اهمیتش کمتر از صدمه یک جاسوس به ممکلت نیست. "بدبین کردن" و "تولید خشم" در مردم به سیستم  با لاابالی گری و دست پاچگی در ساخت مستندهای "مخاطب خر پندار"، خود کمتر از یک خیانت شبه امنیتی از نوع زیرپوستی اش نیست که اتفاقا توسط خودی ها صورت می گیرد.


 اعتماد مردم یک سررمین به "بیان" یا "Presentation" حکومت از مسایل خودش، خود یکی از ستون های امنیت است. چرا این افراد با این وجود می توانند همچنان دارای جایگاه و قدرت تصمیم گیری در راس رسانه ها باشند وقتی در فقر استراتژی بیان به سر می برند؟ یک مثال.  چطور یک ژنرال نظامی به سادگی به جهان می گوید دوربین هایی که افرادی استفاده می کرده اند در نقاطی مشخص برای رصدیابی شتر و پلنگ ها، در اصل برای رصد فعالیت های موشکی ما بوده است؟ آیا این خود یک گرا دادن جغرافیایی خطرناک نیست از طرف ژنرالی که خودش اصول اولیه شغل اش را نمی فهمد، نمی داند و دچار هیجان می شود؟


 از خیالم همه دست اندرکاران رسانه ای که با این Presentation های ضعیف و زامیادی سعی دارند تا حتی عملیات های مهم و با ارزش امنیتی یا حفاظتی کشور را تبدیل به داستان واره هایی "مخاطب خر پندار" بکنند، دوستی شان با این نظام چون دوستی خاله خرسه ای است که می خواهد مگس را پَر بدهد و اما صورت استاد را جِر می دهد! 


مهم است، مهم است که افراد باهوشِ اجتماعیِ نازل، کم سواد و بدون تحلیل و تخصص در مسایل رسانه در راس نهادهای تولید کننده این برنامه های بدون ارزش و غیرقابل استناد تلویزیونی نباشند و حتی عملیات های درست و به جای امنیتی را لوث و مضحک نکنند. مهم است، مهم است که این درک شود، رسانه ای که مخاطبش از او باهوش تر و جلوتر باشد دیگر رسانه نیست، یک نهاد زامیادی اسقاطیِ است که باید فکری اساسی درباره شیوه ادامه فعالیتش شود. نمی دانم، شاید هم برداشت من اشتباه است. چشمک▪️


۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 سیاست – امنیت برعلیه امنیت


▫️برداشت اول 


یکی از ترسناک ترین بیماری ها، بیماری Autoimmune disease است. این که سیستم ایمنی بدن برعلیه اندام خود انسان می شورد. در چنین حالتی، بخش هایی که وظیفه شان حفاظت از پیکر انسان است در مقابل بیماری ها یا ورود شی خارجی به داخل بافت بدن، به جان آرامش بدن می افتند و سبب عوارضی شدید، گاه غیرقابل جبران می شوند. قصه ساده است، وزارت اطلاعات و امنیت بدن، خود سبب بهم خوردن احساس امنیت در ما می شود.


▫️برداشت دوم


می دانم کمتر کشوری، با داشتن سازمانی مشابه با CIA آمریکا، نهادی با این عظمت، پیشرفت و توان گسترده امنیتی دارد. کمتر کشوری با داشتن سازمانی مشابه با NSA آمریکا، نهادی با این قدرت نفوذ، مانیتورینگ و حاضر در همه لایه های زندگی مردمش دارد. می دانم کمتر کشوری مشابه به آمریکا، به غیر از CIA و NSA، تا نزدیک به 15 نهاد امنیتی مستقل از هم برای تامین امنیت مردم و منافع این کشور را یک جا در خود جمع دارد. سئوال ساده ای اما وجود دارد؟


 چرا من در همه این سال ها زندگی در این کشور، تا به امروز، حس نکرده ام که از این نهاد ها باید بترسم، بلرزم و مراقب باشم تا به سراغ ام نیایند؟ چطور ممکن است که قدرتمندترین کشور دنیا در بحثِ امنیت، به ماموران اجازه نمی دهد مردم اش کوچکترین احساسی از این مساله داشته باشند که تحت بررسی واضح یا به سادگی مستعد متهم شدن برای رفتاری علیه امنیت ملی هستند؟ چرا اغلب ما مردم داخل آمریکا، به عنوان شهروند، در رودرویی با توان و قدرت نهادهای امنیتی این کشور، "احساس هراس" نداریم؟


قصه ساده است. یکی از نقاطی که شما پیشرفته بودن سیستم امنیت یک کشور را در بخش Public Policy اش می توانید دریابید این است که آنقدر در کار خود خبره، صاحب سبک و چون روح (Ghost) نامرئی باشند که نه مردم، تنها افراد شرور واقعی احساس خطر و عدم امنیت کنند.


اغلب کارمندان، مدیران و افراد حاضر در نهادهای امنیتی آمریکا، چنان آموزش های مدون، دقیق و قانون مندانه دیده اند درباره این که قرار است مثل یک "روح نامرئی" حافظ امنیت باشند که این در رفتارهای آن ها با مردم نهادینه شده است. 


چرا آن ها مثل دسته ای از جنگجوهای وایکینگ که ممکن است هر لحظه بر سر دفتر روزنامه ای، درب خانه ای یا محل کاری حاضرشوند خود را نشان نمی دهند؟ چون وظیفه شان "ترساندن" نیست! وظیفه شان دادن احساس "مراقبت" و "حمایت" است.


▫️برداشت آخر


از شانس های خوب زندگی ام سال ها زندگی در ایران است. خوب این اظهر من الشمس است که من از مخالفان حکومت ایران نیستم. از آن واضح تر این که اعتقاد دارم مانند بسیاری از کشورهای جهان وجود نهادهای امنیتی متفاوت به قدر ضرورت در این حکومت لازم است و لزوما موازی کاری نیست. اما نقدی به شیوه برگزاری امنیت در ایران نیز دارم. احساس می کنم آن ها هنوز آنقدر که به ایجاد امنیت (از دیدگاه خودشان) اهمیت می دهند، فرهنگِ درست "رفتار امنیتی" درون شان به پختگی نرسیده. این یعنی چه؟


یعنی این که در برقراری امنیت، خیلی اوقات نه ظرافت دارند، نه smart هستند. یک مویی را که باید با موچین جدا کنند می آیند و گاهی با قیچی باغبانی بیرون می کشند. هنوز در رفتارها برای برقراری امنیت آزمون و خطایی عمل می شود و بیشتر از آن که میکرو گرمی کار شود، کیلوگرمی رفتار می شود. دست کم از بیرون این گونه به نظر می آید.


"هجوم"، "شبیخون زدن" و "به ناکجاآباد بردن"، "پرونده سازی"  واژه هایی است که بیشتر ذهن ایرانیان را درگیر می کند وقتی به نهادهای امنیتی شان فکر می کنند تا کلماتی مثل "آرامش" ، "خاطرجمعی" و "حمایت شدن". این واقعیت است. و سئوال این است که چرا؟ چرا برخی فکر می کنیم رفتار درست امنیتی این است که پروپاگانداهای ترسناک درست کنیم، خوشه ای بگیریم و ببندیم و درو کنیم؟ 


خیال می کنم نهاد امنیتی هوشمند، هنرش به قدرت نمایی و حمله وری روی سطح نیست، که کارش را با آرامش، و بدون تنش وارد کردن به Public انجام می دهد.


 نهاد امنیتی که خود تشویش و احساس عدم امنیت ایجاد می کند در مردم و سبب هزاران حرف و حدیث می شود، چه تفاوت دارد با آن سیستم ایمنی بدن که به خیالش می خواهد درست عمل کند و اما به خودِ بدن حمله ور می شود؟ آیا اگر مردم کشوری از نهادهای امنیتی شان بترسند و بلرزند، این نشانه ای خوب است؟ درباره اش فکر کنیم.




منبع: تلگرام پرنس  جان


۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 فرهنگ – آموزش کودکان در آمریکا


تحصیلِ از کودکی تا نوجوانی در آمریکا چه شباهت هایی با دیگر نقاط جهان، خاصه ایران دارد؟ تصمیم گرفتم کمی درباره اش بنگارم و از تجربه هایم از تحصیل در مدارس آمریکا بنویسم.


تحصیل اینجا از کودکستان تا کلاس 12 می تواند رایگان و بدون هزینه باشد. علت رایگان بودن، پرداخت هزینه های آن از همان مالیات مردم است. برای این منظور Public schools  ها طراحی شده اند. اگرچه خانواده های مرفه ترجیح می دهند بچه های خود را در مدارس خصوصی (Private school) با آموزش های خاص تر و تخصصی تر ثبت نام کنند. فکر می کنم در ایران معادل آن مدارس غیر انتفاعی است.


 در هر دونوع، هم مدارسی داریم که دخترها و پسرها در کنار هم درس می خوانند که به Coeducational مشهور هستند، هم مدارسی هست که تنها پسران یا دختران را ثبت نام می کند. اینجا، بچه ها فارغ از جنس شان، از 5 سالگی تا 16 سالگی می بایست تحصیل کنند و خانواده ها حق محروم کردن فرزند از تحصیل را ندارند، اما ممکن است نوجوانی تا 16 سالگی تحصیل کرده باشد و دیپلم نگیرد. 


مدارس خصوصی در آمریکا خود دو دسته هستند. مدارس خصوصی مذهبی، مدارس خصوصی غیر مذهبی. به عنوان نمونه اغلب یهودیان یا مسیحیان معتقد اما ثروتمند ترجیح می دهند کودکان خود را در مدارس خصوصی مذهبی بگذارند و برای آموزش های مذهبی اضافه نیز شهریه بالا (Tuition) پرداخت کنند. اغلب سیاستمداران امروز آمریکا در چنین مدارسی درس خوانده اند.


 اما اغلب مهاجران یا آمریکایی های ثروتمند کم اعتقادتر یا New Money، سعی می کنند کودکان خود را تحت تاثیر آموزه های دینی قرار ندهند و در مدارس خصوصی غیر مذهبی آن ها را ثبت نام کنند. در محتوی دروس این مدارس تفاوت های مینیاتوری زیادی وجود دارد.


 به عنوان نمونه در اغلب کتاب های مدارس دولتی امریکا یا مدارس خصوصی مذهبی، به نظریه تکامل انسان ها از میمون سان ها (تئوری داروین) اشاره ای نمی شود. آن را مخالف با مفاد کتاب مقدس می دانند. اما در مدارس خصوصی غیرمذهبی، به صراحت به بچه ها درباره آن آموزش داده می شود. در اصل دقت می شود که محتوی کتب درسی مدارس عمومی "ضد دینی" و خلاف مقدسات مسیحیت و یهودیت نباشد.


در آمریکا Homeschooling نیز به رسمیت شناخته می شود. این که پدر و مادر شما اجازه داشته باشند شما را در منزل آموزش بدهند و تنها در امتحان ها شرکت کنید. خاطرم هست به دلیل جوِ بدی که نسبت به ایرانی ها بود تا مدت ها بعد از حادثه اشغال سفارت آمریکا، پدر مادر ترجیح می دادند من Homeschooling داشته باشم. اتفاقا خیلی هم خوش گذشت و من یکی از اشغال سفارت در عنفوانِ کودکی خیلی راضی بودم.


اغلب کودکان آمریکایی باید 13 سال در مدارس آمریکا درس بخوانند. این مدت شامل 12 پایه (Grade) می شود. این مراحل چگونه نامگذاری می شوند؟


مرحله Elementary School

از پایه 1 تا پایه 5

بچه های 5 ساله تا 11 ساله.


مرحله Junior School

از پایه 6 تا 8 (برخی جاها تا 9)

بچه های 11 ساله تا 14 ساله


مرحله High School

از پایه 9 تا 12

نوجوانان 14 تا 18 ساله


مرحله Postsecondary یا کالج

دوسال تحصیل برای آمادگی ورود به دانشگاه

نوجوانان 18 ساله تا بزرگسالان



مدارس آمریکا، از ماه های Aguste یا September شروع می شوند و تا ماه های May یا June باز هستند. کودکان آمریکایی مثل کودکان ایرانی تعطیلات تابستانی دارند. 


اگر در شرایط مناسب مالی نباشید، مدارس عمومی پس از تایید سطح درآمدتان، به کودکان تان صبحانه و نهار مجانی می دهند که به Low-cost breakfast/lunch مشهور است. اگر چه کتب درسی در مدارس عمومی رایگان است، اما همین طور برای خانواده هایی که در وضع مالی مناسب نیستند، دولت آمریکا نوشت افزار و لوازم تحریر مجانی به آدرس خانه آن ها ارسال می کند.


انجمن های اولیا و مربیان در آمریکا یکی از قوی ترین انجمن های ملی است. از آن ها با عناوین PTO (Parent Teacher Organization)  یا PTA (Parent Teacher Association) نام برده می شود. این انجمن ها کمک های مالی زیادی در طول سال به مدارس دولتی می کنند که اغلب خرج برنامه های آموزش جنبی کودکان، از جمله سفرها، کلاس های موسیقی و ورزش یا دوره های آشنایی مقدماتی با نهج البلاغه می شود. این مورد آخر شوخی بود. (چشمک) از خوبی های PTO، شرکت پدربزرگ مادربزرگ ها در مواقعی خاص برای کمک به دانش آموزان در مراسم مختلف است.


از نکات بامزه در مدارس آمریکا، وجود سیستم نظارتی برای جلوگیری از Bullying است. بولینگ اگر خطا نکنم در فارسی معادل قلدری و حرف زور زدن است. بدین معنی که دانش آموزانی که در مدارس این کشور اقدام به تشکیل دسته یا تحت فشار قراردادن دانش آموزان ضعیف تر می کنند شناسایی، و تحت مراقبت و درمان قرار می گیرند. سعی خواهم کرد در مطلب آینده کوتاه درباره آموزش عالی آمریکا بنویسم.


منبع: تلگرام پرنس جان

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 رابطه – دایره شخصی


در اطراف ما، دایره هایی فرضی وجود دارد با سایزهای متفاوت. دایره هایی که اندازه ارتباطات ما با انسان های دیگر با آن ها تعریف می شود. این دایره ها، مثل النگوهای عمه رقیه که دِلینگ دِلینگ می کنند بسته به سایزشان درون هم قرار دارند. 


مثلا ممکن است ما بیرونی ترین و بزرگترین دایره مان، اختصاص به دوستی های اجتماعی مان داشته باشد. در چنین دایره ای، افراد می توانند با ما دست بدهند، حرف بزنند، غذا بخورند و پیاده روی کنند، خوب طبیعی است که در این دایره اگر آن ها لب های مان را ببوسند، کبودشان می کنیم. 


در دایره ای کوچک تر اما، ما رابطه عاطفی مان را تعریف می کنیم. در دایره ای بازهم کوچکتر ما رابطه فرزندی یا پدری و مادری مان را تعریف می کنیم. حتی گاهی این اتفاق می افتد که ما آدم ها را از دایره های مان به دایره ای دیگر وارد می کنیم. یکی اول دوست اجتماعی است، کمی بعد وارد دایره عاطفی مان می شود، مدتی بعد وارد دایره همسری و فرزندی و ...


در دنیای امروز، که شناخت انسان از خودش وارد مرحله ای تازه و جدی شده؛  می گویند آخرین دایره باید برای خودِ خودتان باشد! یعنی تعریف آن این است؛ جایی که قرار است خودتان با خودتان تنها باشید! فضایی که کسی حق ورود به آن را ندارد و مثل شورت مان، یک محیط ویژه خودمان است. آیا کسی می تواند وقتی من شورت ام را پوشیده ام، او هم بیاید درآن شورت شریک شود و پاهایش را داخلش کند؟ البته که نه. شورت از سه طرف پاره می شود. 


من اسم این آخرین دایره را می گذارم دایره شخصی. و حال می خواهم درباره این از خلال تجربه هایم (نه آکادمیک) حرف بزنم که چرا مهم است که این فرهنگِ عاطفی در میان ما ایرانیان بیشتر جا بیفتد که حتی اگر در یک عشق آتشین باشیم، Share کردن همه چیزمان بیشتر از آن که نشانه ای از صمیمیت و اعتماد و شفاف بودن باشد، یک اشتباه محض و حماقت است. 


بگذارید با رد کردن این موضوع شروع کنم که یکی از تباه ترین مفاهیمی که اول از طریق ادبیات وارد روانشناسی شد و بعد نویسنده ها و کتاب نویس های روان شناسِ بازاری آن را تکرار کردند این بود که می گفتند انسان ها همه نیمه هایی گمشده دارند که هرکس باید در نهایت نیمه گمشده خودش را بیاید! یک شوخی تلخ با واقعیت. بهتر است افسانه مضحکِ نیمه گمشده را فراموش کنید.


به خیالم هر انسان اتفاقا برای خودش تمامِ کاملی است که در یک رابطه عاطفی نسبتا خوب (نمی گوییم ایده آل) قرار است بخشی از آن فضا را در همپوشانی با فضای تمامِ کامل یک انسان دیگر قرار دهد.


 با چنین تصوری همه افرادی که با هم رابطه عاطفی دارند، یک عمارت بزرگِ مشترکِ با هم دارند، و یک اتاق های هنوز شخصی مانده برای خودشان. یک رابطه مادامی جذاب است که Balance میان این فضاها برقرار شود. وقتی پای دایره شخصی ما انسان ها به میان می آید، پای خیلی چیزها به وسط می آید. مثل نیاز انسان ها به تنها بودن حتی در وسط عاشقانه ترین رابطه ها، یا نیاز آن ها به خصوصی ماندن برخی فضاهای شان.


▫️برداشت اول – مرز نزدیکی


کمی آتش به پا کنم. (چشمک) یکی از نقاط مبهم مورد مناقشه میان پارتنرهای عاطفی که مربوط به دایره شخصی و Privacy آدم ها می شود این است که آیا این درست که یک آقا، به Password فیس بوک دوست دختر یا همسرش دسترسی داشته باشد؟ یا این که آیا این درست است که یک خانم در حضور همسرش یا وقتی او حمام است، داخل تلفن همراه آن آقا را نوروزانه گردگیری کند؟  حتی در روابط عاطفی متفاوت تر، آیا این صحیح است که یک پدر، بدون اجازه وارد حریم خصوصی پسر یا دخترش شود به صرف پدر بودن؟ یا صحیح است که یک فرزند به دایره شخصی پدرش وارد شود، به دفترچه خاطرات او سرک بکشد؟ 


گاهی مساله این است که عبور از این مرزها، نشانه ای از اعتماد طرفین تلقی می شود. دختری را می شناختم که همیشه در جمع عنوان می کرد: این که پارتنرش تا امروز مقاومت کرده تا Password شبکه های اجتماعی اش را به او بدهد، یا برای وارد نشدن به گوشی اش پسورد گذاشته یعنی در ارتباطش صادق نیست! او حتی عنوان می کرد زمانی "دوستت دارم گفتن" های آن پسر را باور می کند که نه تنها او اجازه دسترسی به همه این فضاها را به او بدهد که رفت و آمدش را با همه دوستان پیش از ازدواج قطع کند.  (ادامه دارد)


شاید اشتباه کنم، اما به نظر من هر دختر و پسری که اعتماد خودش به شما یا باورِ علاقه شما را به خودش به این چیزها منوط کند بهتر است ترک اش کنید. این انسان، انسان مشکل داری است. دلیل ساده است، افرادی که در بخش دایره شخصی، Privacy تان را به رسمیت نمی شناسند و آن را همیشه نشانه ای از عدم صداقت می بینند یا انسان های عقب مانده اند، یا به شکل پیش فرض به شما شک دارند.


دوستان زیادی داشتم که پارتنرهای شان به فضاهای شبکه های اجتماعی یکدیگر دسترسی داشتند، اما مضحک این بود که برخی از پارتنرهای آن ها در اصل گوشی دوم یا صفحه های دیگری داشتند که کارهای خود را با آن انجام می دادند! به عبارت ساده تر، کسی که بخواهد کاری کند، بالاخره برای پیچاندن و فرفره چرخیدن راهی خواهد یافت، پس بهتر است با این روش های عقب مانده که تنها شان خودمان را پایین می آورد به دنبال حل این مسایل نباشیم. احترام به Privacy پارتنر، یعنی پیش فرض را بر اعتماد کردن به او گذاشتن، و اگر به کسی اعتماد نداریم واقعا چه لزومی به با او ماندن داریم؟


▫️برداشت دوم – اهمیت فاصله


یکی دیگر از مسایل مهم مربوط به دایره شخصی، این است که به کسی که دوست اش دارید "حقِ فاصله"  بدهیم بی آنکه  مثل یک تاکسی اسنپ همه جای نقشه رابطه حاضر باشیم! اتفاقا مهم است جاهایی نباشیم تا او وقتی را صرف خودش برای تمرکز بر دنیا و نیاز های خویشتن کند. 


این حق فاصله، یک چک سفید امضاست که از روی فهم و شعور، تا او بتواند به انتخابش این وقت و تنهایی را صرف خودش کند، صرف خانواده اش کند، یا حتی صرف با دوستان بودن.تا این فاصله درست مثل یک مولتی ویتامین سبب انرژی بیشتری در او و بازگشت اش به فضای مشترک رابطه با روحیه ای تازه تر و ذوقی دوباره باشد.


و حال تصور کنید چه صحنه ناخوشایندی است به بهانه یا به اعتقاد دوست داشتن عمیق مثل آدامس به همه لحظه های یک انسان بچسبیم! اگر خروجی در بلند مدت مهم باشد، در اصل به این چسبیدن ها نمی گویند علاقه زیاد، می گویند حماقت زیاد! زیرا همین مساله در طول زمان سبب روزمرگی و کم شدن جذابیت "چسبنده در غبار" برای پارتنرش خواهد شد. 


▫️برداشت سوم – احترام به Mood


انسان های باهوش اجتماعی بالا، خیلی زود به حالات روانی یا Mood های پارتنرشان پی می برند. یک خانم وقتی در Mood خوبی نیست، گاهی باید او را در دایره شخصی اش تنها گذاشت. 


آقایان بیشتر اما این گونه هستند. تشخیص مودهای آقایان برای تنها گذاشتن شان توسط خانم ها می تواند بازی را در رابطه ها عوض کند. در بعضی Mood ها ما نیاز تنهایی مطلق داریم.


هنر ما در یک رابطه این است که وقتی افراد در پریود روحی هستند و آن را تشخیص دادیم، به سرعت حواس مان به سمت فضای شخصی شان برود. بفهمیم آیا پارتنرمان نیاز می بیند از فضای مشترک به فضای شخصی اش برود؟ آیا لازم است عقبگرد کنیم تا او در آن فضای شخصی خود را Recovery کند؟


 خانم ها در این زمینه گاهی واضح گو نیستند. آقایان باید حواس شان باشد. مثلا می گویند تنهای مان بگذارید، بعد دو روز بعد به روی تان می آورند که حالا من گفتم تنهای ام بگذار، لعنتی تو چرا گذاشتی؟ 


فلذا، به برداشت ها و شناخت های تجربی تان از Mood افراد تکیه کنید و سعی کنید برحسب تجربه بفهمید درآن شرایط چگونه با فضای شخصی شان باید برخورد کرد.  برای فهم Mood انسان ها، به زبان بدن (Body Language)، کلماتی که بکارمی برند، رفتارشان با اشیاء و حتی نوع موسیقی ها یا ویدئوهایی که دوست دارند ببینند می توانید دقت کنید. 


احترام به دایره شخصی پارتنر عاطفی مان، دو جای مهم دارد. قدم نزدن و کنجکاوی در Privacy او، و همین طور ایجاد فاصله هایی کوتاه در رابطه برای این که پارتنرتان اگر نیاز داشت مدتی کوتاه در دنیای خودش باشد.  یکی از فایده های این مساله Happiness است. یعنی آدم ها از رابطه شان بیشتر لذت می برند و خیلی دیرتر در آن دچار روزمرگی و دلزدگی می شوند. 


به قول آمریکایی ها فرصتی است برای Do your own thing. انجام دادن کارهایی شخصی که خودِ آدم را بیشتر خوشحال می کند نه لزوما پارتنرش را. 


از نظر من، این تفکر اشتباه است که یک رابطه عاطفی برای تبدیل شدن دو "من" به یک "ما" است. همین تفکر سبب می شود که افراد فکر کنند باید همه مرزها و فضاها میان شان برداشته شود و آن را شرطی از دوست داشتن واقعی می دانند. خیر. این یک دوست داشتن احمقانه است. (ادامه دارد)


به تجربه ام، یک رابطه عاطفی درجه یک، ترکیبی عالی و به موقع از همان دو "من" است، و لزوما نباید تبدیل به یک "ما"ی واحد شود. دلیل اش البته ساده است، هر انسانی از Background متفاوتی آمده، به شیوه ای متفاوت تربیت شده، در محیطی دیگر بزرگ شده و عقاید منحصر به فرد خود را دارد. چطور می شود یک خربزه و یک هندوانه تبدیل به یک ما شوند؟ 


برخلاف تصور زنان و مردان سنتی، به هم چسبیدن و در همه حال در تماس بودن نه تنها همیشه به تقویت و استحکام رابطه کمک نمی کند، که گاهی اوقات "سمی" است.


 مثلا به این رفتار احمقانه فکر کنید که یک خانم هر چند ساعت با تلفن یا تکست بخواهد از حال و روز پارتنرش با خبر بشود. واقعا چه لزومی دارد پارتنر شما همه لحظات اش را با شما Share کند؟  یا یک پسر بخواهد در همه جا، از بعد از محل کار گرفته تا سفر و میهمانی و غیره با دختر مورد علاقه اش باشد تا البته خیالش تخت باشد.


 این رفتارهای "آدامس گونه" به نظر من یکی از مهمترین دلایل خسته شدن آدم ها از یک دیگر، در بلند مدت است. رفتارهای ناشی از درک نادرست از فهم قواعدِ جذاب نگاه داشتن رابطه. همین طور شاید نشانه ای از بی اعتماد بودن یکی از آن دو پارتنر به دیگری. در احترام به دایره شخصی انسان ها، خاصه درون یک رابطه عاطفی، Time management مهم است. این که بدانید چه زمان هایی باید دور باشید و چه زمان هایی نزدیک. 


خیال می کنم این رابطه نیست که باید پارتنرها را Form دهد. این پارتنرها هستند که باید رابطه را فرم دهند. در اصل، به نظرم مهم نیست که شما چقدر پارتنرتان را دوست دارید و عاشق اش هستید، مهم این است که اگر به خاطر رابطه آن "من" ویژه و انحصاری خودتان را از دست بدهید و تبدیل به فردی بشوید که دربست در اختیار رابطه است، به زودی برای خود او انسانی خسته کننده یا تکراری خواهید شد.


 مثل هر App موبایل که هرچندمدت نیاز به Up-to-date شدن دارد تا بهتر کار کند، وجود این "فاصله" ها در رابطه های عاطفی و تبدیل به انسان های آدامسی نشدن باعث می شود افراد در تنهایی هاشان نه تنها Re-charge و Up-to-date بشوند، که با ذوق بیشتری به رابطه (در زمان های اتصال) برگردند.


فکر می کنم این اشتباه بزرگی است که برخی بعد از رابطه های عمیق عاطفی یا ازدواج دوستان شان را کنار می گذارند. افرادی که از پارتنرهای شان می خواهند چنین کاری انجام دهند دست به رفتاری خطرناک می زنند. مهم است برای وقت های تنهایی و Recovery شدن، هرکسی، حتی اگر در عمیق ترین نوع رابطه عاطفی باشد، دوستانی برای صرف فضای شخصی اش با آن ها داشته باشد. 


این رفتار اشتباه خیلی از مردان و زنان که با چسبندگی (Clinginess) به پاتنر عاطفی شان  می توانند به مرور سبب وابستگی اشتباه او (Neediness) به خودشان شوند، گاهی می تواند به جای وابستگی، خود دلیلی برای گرایش افراد به کسی بیرون از رابطه باشد. 


 در روان شناسی تئوری به نام Attachment style وجود دارد. در آن ادعا می شود که بسیاری از افراد با شخصیت های آدامسی که با خیلی نزدیک شدن به پارتنرشان حتی وارد فضاهای شخصی او می شوند، افرادی هستند که در دوره نوزادی دچار مشکلاتی با پدر و مادرهای خود بوده اند. مانند کم توجهیِ والدین به آن ها. به همین دلیل از کودکی این ترس از رها شدن، تنها گذاشته شدن، دیده نشدن و یا ترس از دست دادن سبب می شود سالها بعد در رابطه های عاطفی شان ناخودآگاه به سمت "کنترل" و در همه جا مبصر بودن در یک رابطه عاطفی پیش بروند تا از آن محافظت کنند. محافظتی اشتباه که گاهی دقیقا به قیمت ویران کردن رابطه تمام می شود!


نهایت این که به معجزه "فاصله" های کوتاه فکر کنید. آن را امتحان کنید. دایره شخصی انسان ها را جدی بگیرید و با دادن این حق به دیگران، هنر رابطه را تمرین کنید. 


به نظرم، رابطه عاطفی لذت بخش، ساختن یک "ما"ی تَنگ و تُرُش نیست، که مدیریت عالی "من" ها برای لذت بردن از کنار هم بودن است. حفظ شان و منزلت یک خانم یا آقا با همین مینیاتوری ها Protect می شود. و خانم ها بدانند احترام به فضای شخصی آقایان گاهی خیلی بهتر جواب می دهد تا این که هر روز یک تشت بیاورند، پاهای درشت و کج و کوله و پشمالوی آقا را در کنار گل های یاس و اقاقیا داخل اش بمالند و بلور کنند، بعد انتظار داشته باشند وقتی با حوله خشک می کنند یک افلاطون عاشق مقابل شان باشد. چشمک  ▪️

منبع: پرنس جان


۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🔴 دنیای اطراف ما پر است از امواج مثبت و منفی. روح ما هر دو نوع موج را از محیط اطراف جذب می‌کند.



شاید تجربه کرده‌اید که بعضی روزها صبح خیلی سرحال و شاداب باشید، اما هنگام ظهر در محل کار احساس بدخلقی و کسلی می‌کنید،

این بدخلقی در اثر جذب نیروهای منفی از دیگران بوجود آمده است.


✅ چه کنیم تا امواج منفی را جذب نکنیم❓


🔹تا می‌توانید از افراد منفی باف، غر غرو و بداخلاق دوری کنید.


🔸سعی کنید کاری کنید که در کنار آن‌ها نباشید و تا جایی که ممکن است آن‌ها را به محیط اطرافتان راه ندهید.


🔹اگر افراد منفی از نزدیکان شما هستند مثل پدر، مادر و خواهر یا برادر، که نمی‌توانید آن‌ها را ترک کنید، سعی کنید از امواج مثبت خودتان به آن‌ها هدیه بدهید.


🔸موضوع منفی را عوض کنید و از موضوعات مثبت صحبت کنید، بگویید و بخندید.


⚠️ اگر فرد منفی مقابل شما، در مقابل امواج مثبت شما مقاومت می‌کند و نمی‌گذارد که حال و هوا را عوض کنید، شما سعی کنید نسبت به او کر و کور شوید❗️

گوش‌ها و چشم‌هایتان را ببندید. 

بالاخره امواج، از در بسته کمتر وارد می‌شوند تا درهای باز.

🔹 انسان موجود آزادی است که یک جاهایی هم باید خودش را کنترل کند !


🔹من می توانم هر چه که دلم می خواهد ، بخورم ، یا اینکه می توانم هر چقدر که دلم می خواهد بخوابم ...


🔹اما این کار را نمی کنم و خودم را کنترل می کنم و ممکن است درد و رنج هم ببرم ، اما چون برایم فایده دارد این درد و رنج را تحمل می کنم !

 

🔹من در کودکی دلم نمی خواست کتاب بخوانم ، دلم نمی خواست مدرسه بروم 

اما رفتم ، چون برایم فایده داشت و اگر می خواستم غیر از این عمل کنم درد و رنجی که می بردم ، خیلی بیشتر از درد و رنج کتاب خواندن یا مدرسه رفتن بود !


۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 فرهنگ – برابری زن و مرد


قصه از این قرار است که در مجمع جهانی اقتصاد داووس (World Economic Forum) که یکی از بزرگترین و مهم ترین نهادی های سوئیسی است که بزرگان جهان در آن برای بحث و تبادل نظر درباره اقتصاد و سیاست هر ساله جمع می شوند؛ اخیرا آماری درباره برابری حقوق زنان و مردان در 144 کشور جهان منتشر  شده است.


 این آمار با عنوان شکاف جنسیتی میان زنان و مردان قرار است این واقعیت را به ما بگوید که در کدام کشورها زنان و مردان نسبت به هم حقوق برابرتر و نزدیک تر دارند و درکدام کشورها اوضاع خراب است و حقوق زنان نسبت به مردان نادیده گرفته می شود.


نکته جالب این است؛ سه کشور ایسلند،  نروژ و فنلاند برترین کشورهای دنیا از لحاظ  داشتن برابرترین حقوق میان زنان و مردان در جامعه شان هستند. بالاتر از بسیاری از کشورهای پیشرفته دنیا.


  نکته قابل تامل برای دوستان مقداری در عالم هپروت اما این است که کشورهایی مثل عربستان، قطر، مصر، اردن، تونس و حتی امارات، در برابری حقوق زنان و مردان نسبت به هم، اوضاعی به مراتب بهتر از ایران دارند! 


این آمار جهانی می تواند به شکلی کلی نشان دهد برخلاف آنچه ایرانیان "اغلب" فکر می کنند؛ تبعیض جنسیتی در بیشتر کشورهای عربی پایین تر از تبعیض جنسیتی در ایران است و آن ها اوضاعی به مراتب بهتر در رعایت حقوق زنان دارند.


 این بررسی که در اصل توسط متخصصان مجمع جهانی اقتصاد در سوئیس ارائه شده است توسط روزنامه اعتماد در اینفوگرافی به فارسی درآمده که فایل اصلی آن را برای دانلود اینجا قرار می دهم. تنها این پرسش می ماند که آیا در این آمار تنها حکومت مقصر است یا خود مردم و به خصوص بخش های خصوصی (مردم نهاد) نیز باید به خاطر چرایی آن مورد سئوال قرار بگیرند؟ ▪️

۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی

🎩 فرهنگ – جادوی جاذبه


آیت الله خمینی، ولادمیر پوتین، باراک حسین اوباما، نلسون ماندلا و حتی شی جی پینگ رهبر چین، تنها رهبران برجسته کاریزماتیک جهان نیستند، اما شاید در میان مردم خاورمیانه از شناخته شده‌ترین‌ها باشند.


 افرادی که اگرچه ما می‌توانیم در خانه، از پشت کامپیوترهای‌مان درباره تک‌تک آن‌ها هرچه می‌ خواهیم بنویسیم، و برای هزاران نفر دیگر  Send کنیم، اما احتمالا حتی اگر از آزادی بیان کامل در مقابل آن‌ها برخوردار باشیم، در یک ملاقات حضوری، توان به سادگی تکلم و قلمبه‌بافی مقابل آن‌ها را نداریم.


اصطلاحاتی مثل Charisma  ویا Charm سالهای زیادی است که مورد بحث اندیشمندان علوم انسانی و رفتارشناسان (Behavioral experts ) قرار گرفته، مواردی که اشاره به "قدرتِ تاثیرگذاری بالا" و " قدرت مسحور کنندگی ناشناخته" افراد بر Public دارد. یعنی بر روی ذهن و تمایلات مردم. 


این‌بار اما می‌خواهم در سطحی پایین‌تر، از پدیده‌ای به اسم جادوی جاذبه یا شخصیت‌های آهنربایی(Magnetic Personality) بنویسم. این که چرا ما به سرعت جذب افرادی خاص می‌شویم. آنهایی که به خاطر دارای جاذبه بودن، حتی اگر غیرهمفکر ما باشند، مورد وثوق و احترام‌مان قرار می‌گیرند. 


آن‌هایی که می‌توانند احساسات‌مان را با کلمات و حرف‌های‌شان برانگیزند، مسیر زندگی برخی از ما را با ایده‌های‌شان تغییر دهند، آرام آرام به درون مان نفوذ کنند و حتی به قول جناب‌خان به شکل مویرگی مبدل به الگوهای رفتاری‌مان بشوند. 


بگذارید کمی صریح‌تر باشم. در نگاهم حدود 99 درصد مردم جزو عوام محسوب می‌شوند. کلمه‌ی عوام را نه به عنوان یک لفظ تحقیر آمیز، که به عنوان کلمه ای برای یکی مثل همه بودن بکار می‌برم. در فرهنگ امریکایی از آن ها به عنوان Mediocre people نام می‌برند.


 در مقابل ما با 1 درصد اقلیتی مواجه هستیم که اگر یک کاریزمای تمام عیار نباشند، اما جادوی جاذبه دارند. افرادی که مثل پائولوکوئلیوی نویسنده، اپرا وینفری مجری، استیون هاوکینگ دانشمند، گاندیِ رهبر یا حتی رابرت دنیروی بازیگر با سخنرانی‌ها، حرف‌ها و ایده‌های‌شان ما را به خود جذب می‌کنند. 


چرا این افراد دارای مقادیری عظیم از "قدرت قانع کنندگی" در کلام و بیان می‌شوند؟ در فرهنگ آمریکایی به آن‌ها می‌گویند Authentic People.


آیا ما می‌توانیم جزئی از آن 1 درصد  Authentic People ها باشیم؟  پاسخ ساده است؛ احتمالا  بله. خاطرم هست در فصل اول کانال پدیده High Profile ها را مطرح کردم و اشاره به این که چگونه می شود یک انسان "های پروفایل" بود.


  امروز اما می‌خواهم از این حرف بزنم که چه فرآیندهای شیمیایی در شخصیت یک نفر بوجود می‌آید تا ایده، سبک زندگی و فکرش مورد اعتنای‌مان واقع می‌شود. خاصه این که اغلب و تقریبا همه افراد A. people، ذاتا انسان های کم حرف، درون گرا (Introvert) اما بسیار دقیقی در مشاهده اطراف خود هستند. خصوصیتی که از کودکی در آن‌ها هست و بعدها موتور تاثیرگذاری آن‌ها می‌شود. 


اگر بخواهم مثالی روشن از جایگاه A. people ها بیاورم، می توانید یک فیلم سینمایی را تصور کنید که بارزترین نقش‌ها را در آن شخصیت های اولِ (خوب و بدِ) آن فیلم دارند. فارغ ازآن‌ها، باقی به نوعی عوامل و سیاهی لشکر (Walk-on roles)  محسوب می‌شوند. 


خیلی از ما، دوست داریم یک نقش اولِ لعنتی باشیم؛ خاصه این که پس از ورود به دهه 30 دست کم این احساس را داشته باشیم که نه تنها مورد توجه‌ایم، نه تنها به ایده‌ها و تفکر ما "هوررا" گفته می‌شود که از آن برای بهتر شدن زندگی دیگران نیز استفاده می‌شود. 


از یک سنی به بعد به شدت می‌خواهیم مطمئن باشیم به فردی "شاخص" مبدل می‌شویم. نه یک تخم مرغ بین همه تخم مرغ‌ها، که یک توت فرنگی وسط لب‌های یک خانم باشیم! خواسته‌ای که در برخی یک آرزو می‌ماند، و در برخی از طریق تلاش و برنامه‌ریزی به واقعیت نزدیک می‌شود. 


این یک "خواسته طبیعی" در نهاد هریک از ماست، و اگر کسی بگوید چنین عطشی در او نیست، با کمی اغماض، اگر یک زاهدِ دنیا نباشد؛ یک خجسته عقل است.


قدرت جاذبه، هرچه نباشد یک "قدرت" است. توانی که به ما اجازه می‌دهد  نه سرباز که رهبر باشیم،  یک حرف Bold باشیم و تبدیل به یک Reference اجتماعی بشویم. 


نکته اما این است؛ اغلب افراد دارای جادوی جاذبه یا A. people ها، چون خودکارگردان فیلم‌های زندگی خود هستند، درست به همین سبب می‌توانند نقش اول را نیز به خود بدهند. آن‌ها تحت شرایط زندگی نمی‌کنند، بلکه از سر و کولِ شرایط بالا می‌روند... (ادامه دارد)


این درحالی است که در سطحِ عامه (Mediocre people) ماندن؛ آرام آرام سبب می شود در فیلم هایی که دیگران برای خود می سازند، نقش یک سیاهی لشکر را داشته باشیم.


 اگر چه این مساله به خودی خود بد یا اشتباه نیست، اما تاپایان عمر در عطش دریافت آن قدرت جاذبه خواهیم ماند، و به احتمال زیاد خود را به در و دیوار می زنیم تا دست کم فرزندمان به جای ما فردی شاخص باشد.


 از اینجا بحثی تجربی (نه علمی) را آغاز خواهم کرد تا درباره افرادی که پس از سال ها و با تمرین به Magnetic personality یا قدرت جاذبه می رسند نکته هایی را مطرح کنم. 


شما در دو صورت می توانید انسانی تاثیرگذار، شاخص و مهم باشید. وقتی نیرویی از بیرون به شما اعتبار (Credit) می دهد، یا وقتی نیرویی از درون شما برای آن بجوشد. ما نمونه های زیادی از سیاستمدارانی مثل محمود احمدی نژآد ویا محمدبن سلمان ولیعهد عربستان داریم که با برداشته شدن دوربین ها و عنوان های اجتماعی و تمرکز رسانه ها از روی آن ها، موثر و مهم بودن خود را به مقدار زیادی از دست می دهند.


 در اصل آن ها به دلیل تاثیر آن نیروی بیرونی، و نداشتن چیزی گیرا، خودجوش و جذاب در شخصیت واقعی شان، تنها زیر نورافکن های مصنوعی پروپاگانداهای تبلیغاتی یا موج های اجتماعی یا قدرت حکومتی به چنین جایگاهی می رسند. شما وقتی رانتی به یک "قدرت جاذبه"  می رسید، با تغییر جایگاه آن را از دست می دهید.

 

نکته جالب این است که ما این قدرت جاذبه یا Magnetic personality (خاصیت آهنربایی) را حتی در شخصیت برندها نیز می بینیم. به عنوان نمونه در دنیای کنونی، شرکت اپل، حتی جایگاه محصولاتش این گونه اند. بدین ترتیب که به نوعی داشتن آن ها نه تنها بر احساسات و سبک زندگی ما موثر است، که قدرت نفوذ بالایی در ایجاد انتظارات در ما دارند.


و حال سئوال این است که اگر افراد دارای قدرت جاذبه را زیر یک میکروسکوپ رفتاری قرار دهیم، چه خصوصیاتی در آن ها می بینیم؟ طبیعتا ده ها مورد عجیب یا شناخته شده، قصد من اینجا تنها اشاره به بخشی کوچک از آنان است. در اصل می خواهیم با بررسی DNA جاذبه آن ها، ببینیم کدام ها اکتسابی و قابل دست یابی توسط ماست.


از اولین خصوصیات افراد دارای قدرت جاذبه، Warmth بودن آن هاست. شاید در فارسی بشود معادل آن را به دل نشستن دانست. افراد دارای Magnetic personality حتی در اولین مکالمه ها می توانند احساسات مان را به سمت خود جلب کنند، به ما احساس بهتری از خودمان بدهند، و سبب شوند که حتی در نخستین دیدارها به گونه ای بدان ها اعتماد کنیم که گویی سال ها آن ها را می شناسیم.


 توان اعتماد گرفتن سریع، پدیده ای وابسته به میمیک صورت یا زیبایی یا جایگاه این افراد نیست، که شما به سرعت می فهمید چنین افرادی در درکِ احساس و قرار دادن خود در شرایط شما نبوغی خاص دارند.


 آن ها به جای جدا کردن دیگران از خود و شلیک کردن به سمت آنان، خداوندگارِ یافتن نقاط مشترک هستند. این مساله اکتسابی است؟ البته. افراد با هوش اجتماعی (EQ) بالا، با تمرین های اجتماعی و مطالعات روان شناسی، به چنین توانی می رسند.


افرادی دارای قدرت جاذبه، شجاعتِ آشکار دارند. شجاعت از آن جایی مهم می شود که شما حتی به قیمت از دست دادن Follower یا از دست دادن حمایت نهادهای قدرت و دهنده Credit، ایده و نظر خود را "مستقل" بیان کنید. طبیعتا شجاعت عاقلانه با دلاوری های پت و مت متفاوت است.


 یک دلاور احمق در اتوبان خلاف مسیر دیگر اتومبیل ها می راند بی انکه بداند این مساله تهور نیست و تنها خود را در مرکز توجه قرار دادن است، اما یک شجاع عاقل از این قدرت برای صادق بودن، همرنگ جماعت در حال اشتباه نشدن یا زیربار شرایط غیرعقلانی و احساسی نرفتن استفاده می کند.


به عنوان نمونه تاریخ همیشه نویسندگان، روشنفکران یا رهبرانی را تحسین کرده که به ضعف ها یا اشتباهات خود نیز اعتراف کرده اند. آیا این اکتسابی است؟ البته شجاعتِ نفس قابل Develop است و افراد دارای Magnetic personality، سال ها زجر تمرین و تحقیر آن را تحمل می کنند.اغلب مردم این توانایی را ندارند اما به سادگی انسان های شجاع را نقد می کنند! 


افراد داری قدرت جاذبه، توان امید دادن، و تشویق تان به بررسی استعدادهای تان را دارند. اگر فردی نرمال از لحاظ روحی باشید، بدان ها حسادت نمی کنید، بر علیه توانایی های شان نمی شورید (Defensive mode) و در مقابل شان احساس ضعف نمی کنید. که اتفاقا باعث می گردند شما برای رسیدن به کشف جدید و تازه از توانایی های خود (Curiosity mode) حرکت کنید.


 آن ها، درست مثل یک جتِ سوخت رسان، توان سوخت رسانی به جتِ آرزوهای ما را دارند. توانی که به مرور سبب می شود "بودن" آن ها نه حضور یک رقیب بلکه به یک بودن دلگرم کننده در زندگی مان بدل شود. 


افراد دارای قدرت جاذبه، قاطع اند. آن ها در عین نرمش های نون خامه ای (قهرمانانه)، چهارچوب ها، استانداردها و خط قرمزهای محکم دارند. دیسیپلین در زندگی آن ها مثل گل های قالی  پیداست.


 آیا این توانایی اکتسابی است؟ البته. احساسات، به ندرت آن ها را از این چهارچوب های شان منحرف می کند و این به سبب تمرین بر روی کنترل فکر در طول سال ها است.


 این توانایی اتفاقا رابطه با شجاعت دارد. اغلب افراد قاطع در سبک زندگی، آن هایی هستند که برای پرداخت هزینه و تاوان این قاطعیت، چک سفید امضا می دهند و از نتیجه ناخوشایند احتمالی آن نمی هراسند. از این رو آن ها تبدیل به آدم هایی چطور بگویم  self-assured in every scenario  می شوند. یعنی شما همیشه آن ها را در مسیرهای شان مصمم می بینید.


مورد بعد این که افراد با Magnetic personality بالا، کمک کننده و یابنده راه حل اند (Problem Solver).   آن ها حتی بخشی از وقت شخصی خود را برای فکر کردن و راه حل اندیشیدن درباره مشکلات و دغدغه های دیگران صرف می کنند. این خصوصیتی است که اغلب مردم فاقد آن اند زیرا لزومی برای آن نمی بینند.


 از این رو بخشی از لذتِ زندگی را از تماشای همین Supportای  که می توانند به اطرافیان کنند می چشند و این خود به خود سبب می شود که به مرور افراد کمک گیرنده از لحاظ احساسی و عقلی تحت تاثیر  آن ها قرار بگیرند. 


افراد با قدرت جاذبه بالا خود تولید کننده اندیشه، و تفکرند نه پخش کننده یا کپی کننده آن. بعدها خواهم گفت که جاذبه افراد صاحب نظر ( Clear-sighted person) آنچنان بالاست که می تواند حتی سبب جذابیت های جنسی در نگاه جنس مقابل گردد. 


ما اغلب افرادی را که دائم درحال بیان ایده های نو، حرف هایی از زاویه ای متفاوت یا تولید کننده محتوای جدید و خلاقانه در دانش ،اندیشه یا خدمات برای ما هستند را تحسین می کنیم.


 در اصل این Magnetic personality در آن ها به سبب قدرتی است که برای بصیرت دادن یا ساده تر کردن دنیا برای دیگران درآن ها وجود دارد.


 به همین سبب است که در واقعیت، ما ناخودآگاه همیشه به کارگردان یک فیلم خوب (که تولید کننده محصول است) بیشتر از منتقد دقیق آن فیلم (که تنها بررسی کننده است) ارزش و اهمیت قایل می شویم. توان خلق چیزی نو، خاصه اندیشه و جریان فکری، در Public  قدرت می آورد. clear-sighted person ها افرادی دارای امضای فکری هستند.


افراد با قدرت جاذبه بالا، دارای توان خارق العاده در کشف علایق و انتظارات ما هستند. آن ها با تمرکز بر CPI به خوبی و در کوتاه ترین زمان نه تنها با ما ارتباط می گیرند، نه تنها این قدرت را دارند که در ساده ترین شکل ممکن دیشِ توجه ما را به خودشان جلب کنند؛ که می توانند به مرور علایق و سبک زندگی مان را نیز تغییر دهند. آیا اکتسابی است؟ البته. این توانایی در افرادی پدید می آید که در طول معاشرت های زیاد، در به خاطرسپاری خصوصیات رفتاری مردم دقیق هستند.


‏CPI: common point of interest*


افراد با قدرت جاذبه بالا، مرموزند. بخش مهمی از وجود Magnetic personality در آن ها از این نقطه آغاز می شود که ما هیچ وقت نمی توانیم همه چیز را درباره آن ها بفهمیم.


 چنین افرادی اگرچه درباره ایده و احساسات شان به سادگی حرف می زنند، اما همیشه این ذهنیت را در ما می کارند که موضوعی ناگفته باقی مانده است. آن ها همیشه ما را در Curiosity Mode قرار می دهند.


افراد با قدرت جاذبه بالا، توان رهبری ژنتیکی دارند. بر طبق تحقیقاتی که دانشگاه آستون (Aston University) سال ها پیش انجام داد، آن هایی که کاریزما یا توان جذب بالا از طریق نوشته ها و سخنان شان هستند اغلب دارای دو ژن (catechol-O-methyltransferase (COMT و  Serotonin   transporter gene یا (5-HTTLPR) می باشند.


این تحقیق مشخص کرد که داشتن شخصیت رهبر و تاثیرگذار می تواند تحت تاثیر عملکرد این ژن در انسان ها نیز باشد. بدین ترتیب برخی ذاتا رهبر به دنیا می آیند و این با عرض معذرت مساله ای اکتسابی نیست!


سرانجام این که، ما در اغلب موارد می توانیم شخصی دارای Magnetic personality بشویم. اتفاقی که بیش از همه با تمرکز بر خودمان و مبدل کردن خودمان به یک انسان چندبعدی، در زمینه ای صاحب نظر، و قابل اتکا می شود. اما سئوال مهمی مطرح می شود. آیا همه می توانند قدرت جاذبه داشته باشند؟


 پاسخ منفی است. به عبارت بهتر، قدرت جاذبه سهم آن هایی است که هوشمندانه و با انتخابی شخصی، سخت ترین راه ها را برای پیشرفت کردن انتخاب می کنند. فاصله میان مردم Authentic با مردم Mediocre در سبک زندگی و هدف هایی است که انتخاب می کنند. ▪️






منبع : تلگرام پرنس جان


۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شیدایی